سه شنبه 21 بهمن 1404
Monday, 09 February 2026

اندرزگو گفت خوب شد سران اولیه مجاهدین خلق شهید شدند/سازمان و جدایی بین زن و شوهر مسلمان

تابناک سه شنبه 21 بهمن 1404 - 00:06
جمله دوم هم توسط خود اندرزگو بیان شد و درباره سرنوشت سران اولیه مجاهدین خلق است که گاهی گفته می‌شود بر صراط مستقیم بودند و با نسل‌های بعدی سازمان تفاوت داشتند. اندرزگو در گفتگو با احمد، در این‌باره گفته است: «احمد! خوب شد آن‌ها شهید شدند و رفتند. اگر زنده می‌ماندند معلوم نبود از این‌ها بدتر نشوند!»

اندرزگو گفت خوب شد سران اولیه مجاهدین خلق شهید شدند/سازمان و جدایی بین زن و شوهر مسلمان

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، احمدِ احمد یکی از مبارزان انقلابی است که پیش از پیروزی انقلاب دستگیری‌ها، زندانی‌ها و شکنجه‌های زیادی را پست سر گذاشت. طی چند روز گذشته مرور خاطرات او را براساس کتاب خاطراتش آغاز کردیم که ۳ فراز از خاطرات این‌زندانی سیاسی پیش از انقلاب را مرور کرده‌ایم. قسمت‌های چهارم و پنجم این‌پرونده، کارنامه احمد را از ابتدای زندگی تا پیروزی انقلاب و پایان مبارزه او شامل می‌شوند.

چهار قسمت منتشرشده از خاطرات احمد احمد در پیوندهای زیر قابل دسترسی و مطالعه‌اند:

* «کشتار حکومت پهلوی در ۱۵ خرداد به روایت شاهد عینی/حمله تانک‌های ارتش به مردم»

* «خودکشی ناموفق زندانی سیاسی از دست جلادان شاه/«عظیمی امشب می‌میرد!»»

* «شکنجه شرم‌آور جلاد ساواک روی جوان انقلابی/شلاق‌هایی که پسر حجت‌الاسلام لاهوتی خورد»

* «اولین‌شب زندان در اتاق عمل و بی‌هوشی متهم/روایت ریختن اجباری آب در حلق آقای رفسنجانی!»

در ادامه مشروح پنجمین و آخرین قسمت این‌پرونده را می‌خوانیم:

* قزل‌حصار در بند زندانیان سیاسی و آزادی!

مهدی رضایی از سران سازمان مجاهدین خلق روز ۱۶ شهریور ۱۳۵۱ اعدام شد و زندانیان زندان ۴ قصر تصمیم به برگزاری مجلس ترحیم برای او گرفتند. خبر این‌ماجرا توسط چند زندانی مارکسیست به اطلاع ساواک رسید که به همین‌دلیل اقدام به تبعید تعدادی از زندانیان کرد. احمد احمد هم به زندان قزل حصار و بند ۱ که مختص زندانیان سیاسی بود منتقل شد تا برای تصمیمات بعدی در دسترس باشد. 

در بند ۱ قزل حصار، حساسیت احمد به بو دوباره عود کرد و حساسیتش به آب هم بر دیگر رنج و عذاب‌های او افزود. 

با رسیدن ۲۷ خردادماه ۱۳۵۲ آزاد شد و قدم به خانه جدید خانواده‌اش که با کمک برادرش مهدی خریداری شده بود گذاشت. 

* همگرایی حزب‌الله و مجاهدین خلق!

خبر بدی که احمد احمد پس از این‌آزادی خود از زندان شنید این بود که با توجه به دستگیری کادر مرکزی تشکیلات حزب‌الله و در اقلیت قرار گرفتن جواد منصوری در مرکزیت، تشکیلات وارد مسیری انحرافی و همکاری با سازمان مجاهدین خلق شده است. در نتیجه تعدادی از اعضا و هواداران فراری سازمان مجاهدین خلق در خانه‌های تیمی حزب‌الله مخفی شدند. گام بعدی انحراف حزب‌الله هم این بود که با امکانات محدود خود، جزوات و اعلامیه‌های مجاهدین خلق را تکثیر کند. مرحله بعدی هم ادغام اعضای حزب‌الله با مجاهدین خلق بود. 

* اشتغال دوباره و ازدواج

آزادی دوباره احمد احمد همراه با این‌وضع بود که کسی به او کار ندهد. به همین دلیل در کارخانه لعاب قائم که توسط حاج محمدصادق اسلامی برای اشتغال زندانیانی چون او تاسیس شده بود، مشغول شد. این کارخانه توسط چند بازاری در شهر ری راه اندازی شد تا زندانیان سیاسی پس از آزادی معاش خود را تامین کنند. 

اتفاق بعدی این بود که دختری مسلمان و با حجاب به‌نام فاطمه فرتوک‌زاده به‌عنوان مورد ازدواج به احمد معرفی شد. به این‌ترتیب اول مهر ۱۳۵۲ بود که احمد احمد ازدواج کرد.

* ماه عسل در کمیته مشترک ضد خرابکاری

با گذشت دو سه روز از شروع زندگی مشترک احمد احمد، تلفن‌های مشکوک باعث شد او به طرح ساواک برای دستگیری‌اش پی ببرد. در نتیجه صادق اسلامی به او گفت مدتی به خانه نرود. او هم ۱۰ شبانه‌روز از رفتن به خانه سر باز زد اما در نهایت تسلیم و به محض ورود به حیاط خانه دستگیر شد. 

احمد احمد این‌بار به کمیته مشترک ضد خرابکاری منتقل شد و به محض ورود مورد ضرب و شتم بازجویان و شکنجه‌گران قرار گرفت. ضمن ضرب و شتم و کتک‌زدن هم به او اعلام شد گروگان نگه داشته می‌شود تا برادرش خود را به ساواک معرفی کند. احمد در این‌دوره زندان خود آیت‌الله لاهوتی از سران انقلاب را هم در زندان کمیته مشترک دید. 

با گذشت ۲۰ روز از حبس احمد در زندان کمیته مشترک، سرتیپ رضا زندی‌پور رئیس کمیته مشترک ضد خرابکاری اقدام به بازدید از زندان کمیته کرد که احمد گله و شکایت‌های خود را مبنی بر بی‌گناهی و گروگان بودنش به او گفت. در نتیجه زندی‌پور دستور آزادی او را صادر کرد اما منوچهری بازجو چندروز مانع از اعلام آن شد. نکته جالب درباره سرتیپ زندی‌پور در خاطرات احمد احمد این است که این افسر شاهنشاهی را ترمز فشار در کمیته مشترک می‌خواند و می‌گوید هنگام بازدید او از اتاق‌های بازجویی و زندان کمیته، ماموران و بازجوها وسایل شکنجه را مخفی می‌کردند. با این‌حال، ترور او توسط سازمان مجاهدین خلق باعث شد ساواک فشار و خشونت بیشتری به گروه‌های مبارز وارد کند. 

به هر روی در حالی که ۴۰ روز از حبس بی‌دلیل احمد احمد در کمیته مشترک می‌گذشت، ۱۵ آبان ۱۳۵۲ آزاد شد. او خاطره این‌آزادی را این‌گونه روایت می‌کند: «با یک‌جفت دمپایی که به پا داشتم راهی منزل شدم. در حالی‌که وقتی مرا به کمیته می‌بردند، یک‌جفت کفش ورنی نو که برای روز دامادی‌ام بود به پا داشتم.»

همسر برادر احمد احمد موفق شد همراه با سه فرزندش از حلقه محاصره ماموران ساواک گریخته و پس از مدتی خود را به مشهد نزد همسرش رسانده و زندگی مخفی خانوادگی را در این‌شهر پی بگیرد. 

پس از آزادی دوباره احمد، شهید محمدصادق اسلامی از او خواست سر کارش در کارخانه لعاب قائم برگردد اما او با توجه به آزار و اذیت‌ها و فشارهای ساواک بر اسلامی برای اخراجش، نمی‌پذیرفت. در نهایت با اصرارهای اسلامی، احمد به کارخانه بازگشت اما منوچهری همچنان با تماس‌های تلفنی در پی آزار و اذیت او و اسلامی بود و در نتیجه استمرار این‌آزارها، احمد ۶ ماه بعد از کارخانه رفت و وارد کار در بنگاه آهن قراضه شد. 

* بزرگ‌ترین اشتباه زندگی احمد!

یک‌ماه پس از آزادی از کمیته مشترک ضد خرابکاری، علیرضا سپاسی آشتیانی که پس از حزب ملل اسلامی و حزب‌الله به عضویت در سازمان مجاهدین خلق درآمده بود، نزد احمد احمد رفت تا او را برای عضویت در این‌سازمان راضی کند. با اصرارهای چندباره آشتیانی، احمد پذیرفت ‌به‌طور محدود با مجاهدین خلق همکاری کند و زندگی نیمه مخفی را همراه با همسرش آغاز کرد اما پس از مدتی از سازمان دستور رسید باید زندگی کاملا مخفی را شروع کند. احمد هم اعلام کرد تا وضع حمل همسرش چنین‌کاری نخواهد کرد. 

دو دختر دوقلوی احمد احمد در ۲۰ شهریور ۱۳۵۳ متولد شدند و او با فشار سازمان و به خاطر قولی که داده بود، رو به زندگی مخفی آورد که به تعبیر خودش، اولین‌خواسته اساسی سازمان و بزرگ‌ترین اشتباه زندگی‌اش را به جا آورد. برای تحقق این‌خواسته هم یکی از فرزندانش را به مادر همسرش سپرد و دیگری را با خودشان همراه کرد. این‌ترکیب به‌طور مرتب تغییر می‌کرد و بچه‌ها چندوقت یک‌بار عوض می‌شدند. 

احمد احمد پس از شروع زندگی مخفی به دستور سازمان مجاهدین خلق، به‌ناچار شغل خود در بنگاه آهن قراضه را رها کرد و برای امرار معاش و تامین هزینه‌های خانواده به صورت آزاد و پاره‌وقت، به واسطه‌گری خرید و فروش آهن قراضه در بازار پرداخت. یکی از فعالیت‌های او در این‌مقطع، تولید اسید پیکریک به‌عنوان ماده انفجاری برای مجاهدین خلق بود. او در قدم بعدی وارد بازار آهن شد. 

* دور شدن زن و شوهر از هم

اتفاق ناخوشایندی که احمد احمد پس از ورود به سازمان مجاهدین خلق و شروع زندگی مخفی شاهدش بود، این بود که سازمان با دادن مسیولیت‌های مختلف کاذب و آموزش، رفته رفته همسرش را از او دور می‌کرد و با گذشت چندماه از حضور در این‌سازمان، احمد متوجه شد همسرش فاطمه شخصیت دیگری پیدا کرده و به مرور در این‌شخصیت غرق می‌شود. 

سازمان مجاهدین خلق به‌طور جدی در پی استقلال شخصیتی، نظری و فکری فاطمه فرتوک‌زاده بود. همسر احمد احمد در ادامه مسیولیت دو خانه تیمی را به عهده گرفت و پس از تصفیه مسلمانان سازمان و تغییر ایدیولوژی از اسلام به مارکسیسم، شرایط عکس شد؛ به این‌معنا که احمد باید در خانه می‌ماند و به امور داخلی و بچه‌ می‌رسید و فاطمه برای کار و فعالیت بیرون برود. 

* برداشتن آیه قرآن از آرم مجاهدین

پس از ترور سرتیپ زندی پور توسط سازمان مجاهدین خلق، این‌سازمان اعلامیه شماره ۲۱ خود را منتشر کرد که وظیفه انتشارش به‌عهده احمد احمد بود. او می‌گوید چیزی که در این‌اتفاق توجهش را جلب کرد کوچک‌تر شدن آیه «فضل‌الله المجاهدین علی القاعدین اجرا عظیما» در بالای آرم سازمان بود. کمی بعد هم که دو تن از مستشاران آمریکایی توسط نیروهای سازمان ترور شدند، اعلامیه شماره ۲۲ منتشر شد که آیه قرآن به کل از بالای آرم آن پاک شده بود. این‌اتفاق موجب اعتراض شدید احمد و همفکران اندکش در سازمان شد که هنوز مسلمان باقی مانده و مارکسیست نشده بودند.

وقوف احمد و دو سه باقی مانده دیگر بر مارکسیست‌شدن سازمان، ضربه روحی و روانی سنگینی به آن‌ها وارد کرد. در نهایت تقی شهرام به‌عنوان مبدع طرح تغییر فکری سازمان و راس این‌تشکیلات انقلابی به احمد گفت برای فهم مواضع او باید در کارخانه‌ها و بین کارگران کار کند. احمد نیز در جستجوی کار کارگری، چندین مرتبه خانه‌های تیمی خود را تغییر داد و خانه جدید اجاره کرد. سران سازمان مجاهدین خلق هم در همان‌ایام در پی تغییر عقیده او و یا حذف وجود مزاحم او بودند.

در نهایت به احمد اعلام شد ۲ راه پیش روی خود دارد؛ یا این‌که از مرز خارج شده و برای مبارزه به ظفار برود (که به معنای حذف و مرگ بود) یا این‌که همراه با چند مسلمان دیگر باقی‌مانده در سازمان، شاخه مجزایی را ویژه مسلمانان تشکیل دهد. فرهاد صفا، محسن طریقت و محمد اکبری قبول کرده بودند شاخه مذهبی سازمان را حفظ کنند و البته مدیر تیم‌شان یک دختر مارکسیست بی‌حجاب بود که احمد با اطلاع از این‌مساله، قرار گرفتن در این‌تیم را رد کرد. او در همین‌حال می‌دید که سازمان مجاهدین خلق که پیش‌تر مرد و زن را در خانه‌های تیمی از هم جدا کرده بود، در روند نو و سیاست جدید خود، آن‌ها را مختلط می‌کرد. یک‌بار هم که مسیول خانه تیمی از همسرش دعوت کرد برای ورزش به او ملحق شود، به شدت اعتراض کرد که با این‌جواب روبرو شد: ما دیگر خواهرو برادریم! 

* خلاصیِ روح و جان!

احمد احمد که خود را در باتلاق سازمان مجاهدین خلق گرفتار می‌دید و هر لحظه منتظر ترور و تصفیه بود، به شهید محمدصادق اسلامی پناه برد و گفت قصد دارد از سازمان جدا شود. اسلامی هم پس از رعایت جوانب احتیاط، با گذشت چندروز از تماس اول، به احمد گفت: «آقا سیدعلی (آیت‌الله خامنه ای) هم گفته‌هایت را تایید می‌کند.» اسلامی در تماس‌ بعدی که ۱۰ روز دیگر انجام شد، به احمد خبر داد سران هیات‌های موتلفه اسلامی او را پذیرفته‌اند و می‌تواند از سازمان جدا شود. به این‌ترتیب احمد احمد از سازمان مجاهدین خلق و همچنین همسرش فاطمه فرتوک‌زاده جدا شد. 

مشکل همسر احمد این بود که سازمان مجاهدین خلق از نظر ذهنی این‌معنا را در ذهن او جا انداخته بود که هرجا برود، در معرض تهدید ساواک است و بدون پوشش امنیتی سازمان بیش از ۲۴ ساعت دوام نمی‌آورد. احمد کمی بعد متوجه شد مادر فاطمه فرتوک‌زاده از او پرسیده بود «شنیده‌ام از احمد جدا شده‌ای. مارکسیست شده‌ای؟» که فرتوک‌زاده در جواب گفته به خاطر حفظ جان احمد و دخترانش ناچار است در سازمان بماند. 

* نامیدی کامل از بازگشت فاطمه

اتفاق مهم بعدی در زندگی احمد احمد، آشنایی نزدیک و گرفتن ارتباط با شهید علی اندرزگو است. اندرزگو، احمد را به تشکیلات مخفی انقلابی راه داد و امنیت او را تامین کرد. احمد نیز چندی بعد از جدایی از سازمان، این‌پیام را با واسطه به سران سازمان داد که اگر یا یک‌هفته دیگر دخترش (مریم) را برنگردانند، وارد جنگ مسلحانه شده و هرکجا اعضای سازمان را ببیند، با اسلحه به او شلیک می‌کند. در نتیجه این‌تهدید، دختر دیگر احمد احمد هم به خانه مادر فاطمه فرتوک‌زاده رسید و احمد نیز از بازگشت همسرش فاطمه، به‌طور کامل ناامید شد. 

احمد احمد در خاطرات خود از گفتگو با شهید اندرزگو، دو جمله مهم را روایت کرده است؛ اولی جمله‌ای است که اندرزگو پس از بازگشت از نجف و دیدار با امام خمینی (ره) به نقل از امام به او گفت: «فرج نزدیک است.» و جمله دوم هم توسط خود اندرزگو بیان شد و درباره سرنوشت سران اولیه مجاهدین خلق است که گاهی گفته می‌شود بر صراط مستقیم بودند و با نسل‌های بعدی سازمان تفاوت داشتند. اندرزگو در گفتگو با احمد، در این‌باره گفته است: «احمد! خوب شد آن‌ها شهید شدند و رفتند. اگر زنده می‌ماندند معلوم نبود از این‌ها بدتر نشوند!»

* خیانت دوستان؛ ساواک از راه می‌رسد

محسن طریقت از اعضای مسلمان باقی‌مانده در سازمان مجاهدین خلق که به احمد گفته بود نمی‌داند تا چندوقت می‌تواند مسلمان بماند، پس از جدایی او از سازمان، علی‌رغم قولی که داده بود نشانی احمد را در اختیار سران سازمان قرار داد. آن‌ها نیز این‌نشانی و اطلاعات را در اختیار ساواک قرار دادند تا با احمد تصفیه حساب کرده باشند. در نتیجه نیروهای ساواک تعقیب و مراقبت از احمد احمد را شروع کردند. 

به این‌ترتیب احمد در یک پیاده‌روی خیابانی شناسایی شد و نیروهای ساواک او را به رگبار گلوله بستند. در این درگیری مسلحانه خیابانی، پای چپ احمد از بالای زانو تیر خورد و در رگبار دوم ساواکی‌ها، سمت راست لگنش هم مورد اصابت قرار گرفت. 

احمد احمد پس از مجروح‌شدن ابتدا به بیمارستان بازرگان و سپس بیمارستان شهربانی منتقل شد. او ۱۵ روز یا بیشتر در بیمارستان شهربانی بود و همان‌جا از خیانت محسن طریقت مطلع شد. عدم رسیدگی به او به دستور ساواک موجب شد گلوله‌ها هنوز در بدنش مانده و بدنش ضمن این‌که در تب می‌سوخت، دچار چرک و عفونت شود. در ادامه پای راست و لگن او مورد عمل جراحی قرار گرفت و چندقطعه پلاتین در بدنش کار گذاشته شد. پای چپش هم به خاطر کجی و قوسی که دچار شده بود، عمل نشد. 

* دوباره اوین

احمد ۷ ماه ازجمله ماه رمضان را روی تخت بیمارستان گذراند و سپس به سلولی انفرادی در بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل شد. در این‌مقطع بیماری تشنج و حساسیت که از قدیم به آن مبتلا شده بود، گریبانگیرش شد. به این‌ترتیب تشنج و معلولیت دو پا، زندگی را برای او سخت و دشوار کرد. 

اتفاق بعدی انتقال احمد به بند ۱ اوین بود که در نتیجه چهر‌ه‌های آشنایی را در آن‌بند دید و به قول خودش، بیشتر علما آن‌جا بودند: مرحوم طالقانی، آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، آیت‌الله منتظری، حجت‌الاسلام مهدی کروبی، آیت‌الله مهدوی کنی، آیت‌الله موسوی خویینی‌ها، حجت‌الاسلام لاهوتی، سالاری، انواری، شهید حقانی و غیر از روحانی‌ها مدرسی‌فر و حاج‌مهدی عراقی. 

در همان‌بازه زمانی، علی حیدری و محسن رفیقدوست هم به زندان افتادند. 

۱۸ اسفند اسفندماه ۱۳۵۵ پس از گذشت بیش از ۱۰ ماه از زد و خورد و مجروحیت، مطبوعات خبر دستگیری احمد احمد را اعلام کردند. او در این‌برهه با آیت‌الله منتظری و مدرسی‌فر در یک‌اتاق بود. آیت‌الله منتظری شکنجه و ناملایمات زیادی را در زندان تحمل کرده بود. احمد احمد درباره آن‌روزها روایت می‌کند حجت‌الاسلام لاهوتی اغلب لباس‌های او را به زور گرفته و همراه لباس‌های خود می‌شست. آیت‌الله منتظری هم با وجود سن بالا و نداشتن قدرت بدنی، هیچ‌وقت حاضر نمی‌شد فرد دیگری لباس‌های را بشورد. 

* طلاق غیابی و آزادی

یکی از اتفاقات مهم این‌دوران زندان احمد احمد، طلاق غیابی اوست که صیغه‌اش را آیت‌الله طالقانی جاری کرد. آقایان مهدوی کنی، خویینی‌ها و کروبی هم شاهد این‌اتفاق بودند. 

کمی بعد به احمد احمد خبر رسید از طرف صلیب سرخ و کمیته حقوق بشر تحت حمایت است. اوایل فروردین یا اردیبهشت ۱۳۵۶ هم چهارتن از صلیب سرخ جهانی همراه با یک مترجم و پزشک سراغش آمدند.

پس از مدتی از ملاقات افراد صلیب سرخ با احمد احمد، او در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۵۶ آزاد و توسط یک خودرو در میدان ۲۴ اسفند (انقلاب فعلی) پیاده شد. او سه هفته پس از آزادی، به پیشنهاد دوستانش یک‌مغازه فرش فروشی راه انداخت اما به دلیل درد شدید پاها و ندانستن الفبای کاسبی، کرکره این‌مغازه را برای همیشه پایین کشید.

صادق وفایی

منبع خبر "تابناک" است و موتور جستجوگر خبر تیترآنلاین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. (ادامه)
با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت تیترآنلاین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هرگونه محتوای خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.