عصر ایران؛ محسن سلیمانی فاخر- فیلم Sinners به کارگردانی رایان کوگلر ازهمان نریشن آغازین، تکلیف جهان خود را روشن میکند؛ جهانی که در آن موسیقی نه صرفاً هنر، بلکه نیرویی شبهجادویی است؛ موهبتی که میتواند مرز میان زندگی و مرگ را بدرد و راهی میان دو جهان بگشاید.
این مقدمه، فیلم را در قلمرو افسانه و اسطوره قرار میدهد؛ جایی که موسیقی بلوز به مثابه زبانی برای گفتوگو با ارواح و نیروهای تاریک عمل میکند.
در بطن روایت، دو برادر دوقلوی سیاهپوست در سال ۱۹۳۲ به دلتای میسیسیپی بازمیگردند تا کلوبی برای سیاهان بنا کنند؛ فضایی برای رقص، فراموشی و تسکین رنج کار روزانه. اما آنچه در ظاهر یک درام اجتماعی درباره زیست سیاهان در آمریکای تبعیضزده به نظر میرسد، بهتدریج به روایتی اسطورهای از نفرین، تسخیر روح و سرگردانی بدل میشود.
در سنتهای فولکلور آفریقایی - آمریکایی، موسیقی بلوز اغلب به مثابه پلی میان جهان زندگان و مردگان تلقی شده است. فیلم نیز دقیقاً همین ایده را به مرکز خود میآورد؛ روحهایی که نمیتوانند به نزد نیاکانشان بازگردند، در بدن انسانها حلول میکنند و در قالب نفرینی جاودانه زندگی میکنند. اینجا انسان نه صرفاً انسان، بلکه آمیزهای از خدا، هیولا و خونآشام است؛ موجودی دوپاره که میان میل به زندگی و وسوسه مرگ گرفتار شده است.
ستاره فیلم، Michael B. Jordan، با بازی همزمان در نقش «اسموک» و «استک»، این دوپارگی را به سطحی بصری و دراماتیک ارتقا میدهد. رنگ متفاوت لباسها نشانهای واضح از دو قطب شخصیتی آنان است؛ عقلانیت در برابر لذتجویی، نظم در برابر آشوب.
این دوگانگی در سطح فردی، استعارهای از وضعیت تاریخی سیاهان آمریکاست، کشاکش میان میل به ادغام در نظم اجتماعی و خشم فروخوردهای که از تاریخ بردگی و تبعیض نشأت میگیرد. دوقلوها در واقع دو چهره یک سوژه تاریخیاند؛ سوژهای که هم قربانی است و هم شورشی.
یکی از ویژگیهای برجسته فیلم، آمیختگی افراطی ژانرهاست. فیلم همزمان وحشت، وسترن، گنگستری، موزیکال و درام نژادی است. چنین ترکیبی آشکارا یادآور سینمای تارانتینو و رودریگز است؛
اما مشکل فیلم دقیقاً در همینجاست؛ این دو جهان سینمایی گرچه در سطح فرم شباهتهایی دارند، در منطق روایی و فلسفه نگاه تفاوتهای بنیادی دارند. تارانتینو بر تاریخنگاری انتقامجویانه تمرکز دارد، در حالی که رودریگز به سینمای اکسپلویتیشن(تجاوزانتقام) و سرگرمی خالص وفادار است. ترکیب این دو رویکرد در یک فیلم واحد، موجب گسست لحن و آشفتگی روایی میشود.
نتیجه آن است که فیلم عملاً به دو نیمه مجزا تقسیم میشود؛ نیمه اول یک درام اجتماعی-گنگستری درباره سیاهان در دوران رکود بزرگ، و نیمه دوم یک فیلم خونآشامی پرهیاهو. پیوند این دو بخش هرگز کاملاً قانعکننده نمیشود.
فیلم در سطحی روایی، خرافه و افسانه را به عنوان ابزار مقاومت فرهنگی سیاهان بازنمایی میکند؛ نوعی حافظه جمعی که امکان بقا در شرایط سرکوب را فراهم میآورد.
اما در سطحی دیگر، همین خرافهها به کلیشههایی تقلیل مییابند که سوژه سیاه را دوباره در قلمرو بدویت و غریزه زندانی میکنند. موسیقی بلوز که میتوانست نماد خلاقیت فرهنگی و کنش سیاسی باشد، گاه صرفاً به ابزار احضار شیاطین فروکاسته میشود.

فیلم گناهکاران، تصویری از تقابل ازلی سیاه و سفید در آمریکا ارائه میدهد؛ تقابلی که نهتنها در سطح اجتماعی، بلکه در سطح متافیزیکی نیز بازنمایی میشود. خونآشامها را میتوان استعارهای از نظام سفیدپوست دانست؛ نیرویی که از خون و حیات سیاهان تغذیه میکند و بقای خود را در نابودی آنان مییابد.
در اینجا فیلم به سینمای سیاسی نزدیک میشود، اما نقد نژادیاش اغلب در هیاهوی ژانر و خشونت بصری گم میشود.
گناهکاران، بیتردید فیلمی جسور و سرشار از انرژی است. فوران موسیقی ، طراحی بصری و بازی کاریزماتیک مایکل جردن نقاط قوت انکارناپذیر آناند. اما همین جسارت به مرز افراط میرسد؛ فیلم چنان میخواهد همه چیز باشد که در نهایت هویت مشخصی نمییابد.
شاید اگر فیلم به یکی از دو مسیر خود (درام نژادی یا وحشت خونآشامی ) وفادار میماند، اثری منسجمتر و تأثیرگذارتر شکل میگرفت.
با این حال، گناهکاران را میتوان تجربهای پرهیاهو و بلندپروازانه دانست که میکوشد بلوز، تاریخ سیاهان و اسطورههای خونآشامی را در یک روایت واحد تلفیق کند. اما همین میل به جامعیت، به پاشنه آشیل فیلم تبدیل شده است.
فیلم بیش از آنکه اثری درباره موسیقی یا تاریخ باشد، تصویری از بحران هویت در سینمای معاصر است؛ سینمایی که میان ادای دین به گذشته و جستوجوی نوآوری، سرگردان است، درست مانند روحهایی که در جهان فیلم، نه میتوانند بمیرند و نه واقعاً زندگی کنند.