دوشنبه 27 بهمن 1404
Monday, 16 February 2026

داستان فرمانده‌ای که جنگیدن و پس گرفتن را خوب بلد بود

خبرگزاری مهر دوشنبه 27 بهمن 1404 - 10:59
«هدیه روز تیغ» تنها یک زندگی‌نامه جنگی نیست؛ روایتی داستانی از شهید حسین قجه‌ای است که با نگاهی انسانی و جذاب، خواننده را از بی‌تفاوتی به همراهی عاطفی می‌کشاند.

گروه فرهنگ و ادب، یادداشت مهمان، نجمه نیلی‌پور: شاید «هدیه روز تیغ» یکی از متفاوت‌ترین کتاب‌هایی باشد که تاکنون بررسی کرده باشم. روایتی از مواجه شخصی خود من با کتابی که فکر نمی‌کردم اینقدر جذاب و گیرا باشد.

در معرفی اولیه باید بگویم «هدیه روز تیغ»، پنجاه و هفتمین اثر از مجموعه «قصه فرماندهان» است. مجموعه‌ای که از سال ۱۳۷۸ در واحد مرکز مطالعات و تحقیقات فرهنگ و ادب پایداری در حوزه هنری منتشر شده است و هدف آن ارائه روایت‌های داستانی از زندگی فرماندهان دفاع مقدس است. هر اثر شامل فصل‌هایی از کودکی، خانواده و نوجوانی تا دوران جنگ و فعالیت‌های نظامی یک فرمانده جنگی است، البته با تمرکز بر نقش فرمانده در میادین نبرد.

اولین چیزی که من محقق را شگفت‌زده کرد، حضور نویسندگان نام آشنایی همچون امیری سامانی، داوود امیریان، مرجان فولادوند، حسین فتاحی، اصغر فکور و .. در این مجموعه است که نشان دهنده ارزش هنری آثار است. مورد دوم، خود کتاب هدیه روز تیغ بود. برای درک بهتر این موضوع بگذارید مرحله به مرحله باهم به پیش برویم.

در کتاب «هدیه روز تیغ»، ما با بخش‌هایی از زندگی و رشادت‌های شهید حسین قجه‌ای آشنا می‌شویم. فرمانده بیست و چهار ساله گردان سلمان از لشکر 27 محمدرسول‌الله که اولین مرحله از عملیات بیت‌المقدس را تثبیت کرد. او و نیروهایش، با جان‌فشانی خود، حماسه‌ای بزرگ را در منطقه گرمدشت در فاصله بین اهواز و خرمشهر رقم زدند. گردان سلمان در پشت خاکریزی طولانی، آن‌قدر مقابل لشکر سوم عراق مقاومت و جان‌فشانی کردند تا نیروهای کمکی رسیدند و عراق عقب‌نشینی کرد. مقاومتی چند روزه، که در ساعت‌های آخر آن، از گردان سلمان نیروهای انگشت‌شماری باقی مانده بود. به گفته کارشناسان جنگ، اگر منطقه گرمدشت در فاصله بین اهواز و خرمشهر با حماسه حسین قجه‌ای تثبیت نمی‌شد، معلوم نبود عملیات بیت‌المقدس به کدام جهت و سرنوشت کشیده می‌شد.

اما در مورد خود کتاب. وقتی به دستم رسید، ذهنم در بی‌طرفانه‌ترین حالت ممکن بود. شاید هم کمی بی‌تفاوت! پیش‌زمینه‌ام این بود که قرار است کتابی 118 صفحه‌ای با قطع رقعی را بررسی و معرفی کنم. مثل کتاب‌های دیگر. کتابی که طراحی روی جلدش، من را یاد کتاب‌های دهه شصت و هفتاد می‌انداخت. شاید طراح جلد قصد داشته حسی آشنا مشابه با آثار منتشره در آن سال‌ها ایجاد کند. این طراحی، هم می‌تواند موفق عمل کند و هم می‌تواند مانند کارد دولبه، باعث پس خوردن مخاطب شود. آن هم در دوره‌ای که بازار کتاب به شدت رقابتی شده است. دوره‌ای که طراحی‌های امروزی جلد کتاب‌ها، به عنوان اولین ویترین، نقش مهمی در جذب مخاطب دارند.

در مقابل طراحی جلد، نوشتار کتاب، از اولین کلمات - که همانا عنوان روی جلد بود- من و کنجکاوی‌ام را جذب خودش کرد. انتخاب عنوان هوشمندانه بود. «هدیه روز تیغ» اینکه روز تیغ چیست؟ و چه هدیه‌ای در این روز به چه کسی داده شده؟ با همین سوال‌ها اولین داستان را شروع کردم. خوانشی که تمام بی‌تفاوتی‌ها و بی‌طرفی‌هایم را تبدیل به علاقه، کشش و هیجان در مسیری لذت‌بخش کرد. دلم نمی‌خواست کتاب را زمین بگذارم. به خودم که آمدم دیدم کتاب را در کمتر از سه ساعت به پایان رسانده‌ام. کتابی که در فضایی مردانه و جنگی نوشته شده بود و من، خواننده‌ای از جنس زن بودم. باید اقرار کنم که در لابه‌لای کلمات، خانواده و زندگی عاطفی یک فرمانده شهید را دیدم. آنجا که مادرش در کشمکش بین مرگ و زندگی حسین خردسال بود بود، آنجا که پدر نگران پسر نه یا ده‌ساله‌ای بود که نیمه شب به ساحل زاینده‌رود رفته تا شالیزار را آبیاری کند. یا پسر نوجوانی که به خواهر ناتوانش محبت می‌کرد؛ و آن جمله طلایی که حسین در میانه کارزار گرمدشت به علی بوربور گفت: «علی چه خوب شد دختری که دوستش داشتم، ازدواج کرد.»

در مورد کیفیت پرداخت و عناصر داستان کتاب، روال کلاسیک این است که درونمایه را پیش از هر عنصر دیگر بررسی کنیم، اما در مورد هدیه روز تیغ، پرداخت صحنه‌ها و شخصیت‌پردازی‌ها چنان بدیع و دلنشین بود که روال همیشگی را به‌هم زد. مهارت نویسنده در این بخش، از همان اول خودنمایی می‌کند. او حتی محاوره‌های محلی را با لهجه «ریزی» نگاشته که مخصوص مردم زرین شهر اصفهان است. خواننده بخشی از تاریخ زرین‌شهر یا ریز سابق را هم با همین شگرد، پیش چشم خود می‌بیند. شهری که کارخانه ذوب آهن اصفهان در مجاورت آن بنا شد.

بدون ذره‌ای اغراق باید گفت که صحنه‌پردازی‌ها در هدیه روز تیغ عالی بود. در واقع همه کتاب، تصویر است. تصویرهایی با جزئیات منحصر به فرد که با خوانش کلمات تداعی می‌شوند و مانند فیلمی از جلوی چشم‌های شما عبور می‌کنند. ما در تمام بخش‌های داستان، خودمان را درست در وسط در صحنه‌ها می‌بینیم. تمام رفتار و واکنش‌های عاطفی شخصیت ها تصویری است و منحصر به‌فرد هستند. البته از قلم نویسنده‌ای همچون احمدرضا امیری سامانی چنین اتفاق دور از ذهن نیست.

از سوی دیگر، مشخص است که نویسنده تحقیقات و مصاحبه‌های گسترده‌ای پیش از نوشتن کتاب انجام داده است. او هم با اعضای خانواده حسین قجه‌ای صحبت کرده است و هم با دوستان و همراهان وی از کودکی تا شهادت. جدا از آن، به منابع متعددی برای بدست آوردن خاطرات سرزده است. کتاب پر از پانویس‌های به‌جا و مفاست. پرداخت داستانی تاریخ کشتی زرین شهر، با جزئیات ملموس و موثق، نشان دیگری از همین تحقیقات دقیق است.

هدیه روز تیغ، مانند بیشترکتاب‌های قصه فرماندهان، ده فصل دارد و چیدمان آنها از کودکی است تا شهادت. ده فصل که عنوان اولین داستان آنها، همان «هدیه روز تیغ» است. فصل‌های بعدی به ترتیب: دلشوره، روزهای تلاش و امید، سر و ته یکی، مخمصه، من اینجا را خوب می‌شناسم، شبیخون دزلی، آخرین ماموریت دره تاریک، در تار و پود فتح و سجده بر خاک نام دارند.

از فصل اول که وارد داستان می‌شویم، عطر شالی‌های برنج مشام ما را پر می‌کند. در این فصل با حسین کوچکی روبه‌رو هستیم که در حال دست و پنجه نرم کردن با یک بیماری مرموز و بدون علاج است. کار به جایی رسیده که پدر و مادرش در نهایت دست به دامان دعا و توسل شده‌اند. نویسنده دو جریان مختلف روز تولد حسین و بهبود معجزه‌وار این بیماری را در روایتی داستانی، در هم تنیده. او در همین فصل اول، تعلیق مربوط به هدیه روز تیغ را به سرانجام رسانده است. اما همین گشایش، ما را به خواندن بقیه داستان‌ها ترغیب می‌کند. چراکه بعد از این باید بفهمیم این هدیه روز تیغ چه کار ناتمامی در این دنیا داشته که قرار بر ماندنش شده است. فصل دوم هم در همین فضاست، اما فصل سوم به بعد وارد یکی از جنبه‌های مهم زندگی شهید قجه‌ای می‌شود. کشتی.

حسین قجه‌ای، کشتی را در همان زرین شهر فرا گرفت و زیر نظر دو مربی برجسته خود، سبحان روحی و قنبرعلی مادانلو، به جایی رسید که قهرمان سبک وزن کشتی جوانان کشور شد. در فصل سر و ته یکی، نویسنده یکی از مسابقات حساس شهید قجه‌ای برای انتخابی تیم ملی را با کوچکترین جزئیات روایت کرده است. گویی که نویسنده هم دستی بر فنون کشتی داشته که اینگونه با ظرافت مسابقه کشتی را به پیش برده است. لحظاتی که نفس را در سینه من خواننده حبس کرده بود.

درونمایه‌ای که از حسین قجه‌ای در تمام فصل‌ها جریان دارد، آمیخته‌ای از شجاعت، مقاومت و پشتکار اوست. ما در تمام فصل‌ها جلوه‌ای از این خصوصیات حسین قجه‌ای را می‌بینیم. شخصیتی که از کودکی یاد گرفته با تلاش و پشتکار فردی، به هدف‌هایش برسد. این پشتکار و همت حسین را در مزارع زرین شهر می‌بینیم. در روزهای کشتی‌ و تلاش و امید، در کوهنوردی‌هایی که بعدها رمز موفقیت او در دزلی شد و در نهایت در گود حماسی گرمدشت. ما در تمام کتاب با حسینی روبه‌رو هستیم که در حال تلاش، کاوش و فتح است. چه در کردستان، و چه در جبهه جنوب. همین ویژگی باعث شد که حاج احمد متوسلیان، حسین قجه‌ای را به‌عنوان یکی از فرماندهان خودش انتخاب کند. فرماندهی که نقش مهمی در دزلی، عملیات فتح‌المبین و عملیات بیت المقدس داشت. خصوصیات فردی او در تمام ثانیه‌های زندگی کوتاهش مانند یک شاهرگ حیاتی، نبض می‌زنند و نویسنده کتاب، آنها را در لایه‌های داستان‌ها نشان داده است.

تمام فصل‌های کتاب، جز فصل آخر از زبان دانای کلی روایت شده که بالای سر حسین قجه‌ای ایستاده است. فصل آخر را از زبان شهید علی بوربور می‌خوانیم که حسین قجه‌ای در بحبوحه نبرد گرمدشت، پس از شهادت محمدرضا موحد دانش، او را به عنوان معاون گردان معرفی کرد. شاید یکی دو پاراگراف از این فصل بتواند برای شما دریچه‌ای باشد از حسی که این کتاب به شما القا می‌کند:

«پاتک روز آخر از همه روزها بدتر بود. سرتاسر آسمان آتش گرفت. زمین زیر پایمان تفتیده شد. ما هوای کوره تنفس می‌کردیم. خمپاره‌ها سانت به سانت خاکریز را زیر و رو کردند. لوله تفنگ‌ها سرخ شد. قبضه‌های آرپی‌جی از کار افتادند. بند فلزی ساعتهای مچی، روی دست‌ها تاول انداخت. شیاز زخم‌های تنمان با شوره و خاک پر شده بود و می‌سوخت. ما بیشتر از آنکه به گلوله و اسلحه محتاج باشیم، محتاج آب و یخ شده بودیم....

نزدیک ظهر، وسط آتش، حاج همت از راه رسید. خمپاره‌ها پشت هم زوزه می‌کشیدند و به زمین می‌خوردند. من و بی‌سیمچی‌ پشت سنگر روباز، لبه خاکریز بودیم. یک رگبار گلوله با صدایی بم توی کیسه‌های شن فرو رفت. گرد و خاک چشم‌هایم را سوزاند. خواستم به بی‌سیم‌چی بگویم: «محمد پاشو بریم پایین اینجا امن نیست.»

اما بی‌سیم‌چی تکان نخورد. مثل جنین وسط سنگر خوابیده بود. جوی باریک خون را که زیر سینه‌اش دیدم، گریه‌ام گرفت. خون توی سرایزی خاکریز کوره راهی باز کرد و دلمه بست. اشک‌هایم روی صورت خاک گرفته‌ام به گل نشست.

حاج همت پایین خاکریز داشت فریاد می‌زد: «حسین، من مسئول توام و دارم دستور میدم. باید هرطور شده، ولو سینه خیز، به عقب برگردی...»

وقتی کتاب را می‌بستم هم خوشحال بودم، و هم متاسف. خوشحال از اینکه کتابی دلنشین را خواندم. از این بابت که فرماندهی را بدون کلیشه‌ها و حاشیه‌های متداول در خیلی از کتاب‌ها شناختم. آن هم با روایتی از جنس داستان. اما متاسف هم بودم. چرا که من فقط ده فصل کوتاه از زندگی شهید قجه‌ای را خوانده بودم . دوست داشتم خیلی بیشتر از این‌ها از حسین قجه‌ای بخوانم. دوست داشتم دوباره وارد پستوهای زندگی‌اش شوم. مطمئنم سرتاسر زندگی او خاطره و مخاطره بوده. از خودش بیشتر بدانم. از خواهرش. از آن دختری که دوستش داشت و به خاطر جنگ رهایش کرد. دلم می‌خواست این کتاب سی فصل داشت.

تاسف دومم به این دلیل بود که چرا من پیشترها با قصه فرماندهان آشنا نشده بودم. فرماندهانی که هرکدامشان حماسه‌هایی رقم زده‌اند که ما یا از آنها بی‌خبریم، یا اطلاعاتی کلی، گنگ و تیتروار داریم. زندگی‌هایی که مسیرشان برای ما پر از درس‌های زندگی است.

کتاب هدیه روز تیغ را نشر سوره مهر برای اولین بار در پاییز سال 1404 منتشر کرده است. شما می‌توانید این کتاب را هم از طریق کتاب‌فروشی‌های معتبر تهیه کنید و هم از درگاه‌های معتبر فضای مجازی.

منبع خبر "خبرگزاری مهر" است و موتور جستجوگر خبر تیترآنلاین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. (ادامه)
با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت تیترآنلاین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هرگونه محتوای خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.