سرویس سیاست مشرق- برخی شواهد نشان میدهد مذاکرات در مرحله فعلی به این نقطه رسیده که ترامپ و کاخ سفید با رویکرد چی دی ونس مبنی بر تمرکز بر حوزه هسته ای موافقت کرده است.
حتی یکی از جنبه های مهم سفر نتانیاهو به واشنگتن را باید همین نکته دانست؛ اما نوع موضع گیری ترامپ و ونس در این زمینه و حتی نانوشتههای میان سطور مواضع نتانیاهو نشان میدهد واشنگتن(دست کم در مقطع کنونی) میخواهد بر سر پرونده هسته ای با ایران به توافق برسد.
پیشتر صهیونیستها فشار گسترده ای میآوردند تا به جای توافق مقطعی حمله نظامی و برخورد سخت با ایران در دستور کار قرار گیرد و از پنجره فرصت محدود و طلایی برای اقدام سخن میگفتند، خط اصلی در کاخ سفید نیز بدین صورت بود که چهار پرونده هسته ای، موشکی منطقه ای و حقوق به اصطلاح بشر به شمول اغتشاشات اخیر را به صورت همزمان دنبال میکرد، اما اتفاقات اخیر باعث شد تا تمرکز اصلی بر روی هسته ای باشد و همین موضوع را میتوان دستاورد مهمی برای ایران دانست.
در مسأله هسته ای تفاوت دیدگاه میان واشنگتن و تل آویو را میتوان مشاهده کرد. خواسته اصلی و به تعبیری خط قرمز ایالات متحده بر این است که ایران نباید غنی سازی داشته باشد و تکلیف اورانیومهای غنی سازی شده نیز مشخص گردد در مقابل خط قرمز اعلامی ایران نیز حفظ حق غنی سازی است و در این زمینه نمیخواهد کوتاه بیاید.
در این میان تأکید صهیونیستها بر این است که تجربه توافقنامه سعد آباد نشان میدهد حتی تعلیق غنی سازی، نیز باعث دفع تهدید هسته ای ایران نخواهد شد و باید نقطه تعادل در توافق آینده فراتر از تعلیق هسته ای ایران باشد تا این خطر به صورت بالقوه نیز رفع گردد.
به نظر میرسد نقطه کانونی تحولات اخیر را باید در همین دو نکته دانست:
۱- پیش تر، سطح اختلاف و فاصله طرفین به مراتب عمیق تر بود؛ زیرا طرف آمریکایی می خواست در چهار پرونده هسته ای موشکی منطقه ای و حقوق بشر تهران را به کرنش در برابر خود وادار سازد در مقایسه این چهار پرونده باید گفت کمترین اختلاف در حوزه هسته ای است؛ به طوری که اختلاف با آن را هرگز نمیتوان با هیچ یک از سه حوزه دیگر مقایسه کرد همین که الآن واشنگتن به تقلیل روی آورده و سه پرونده دیگر را به آینده نامعلوم موکول میکند راه را برای رسیدن به توافق حداقلی و ممانعت از حمله نظامی باز میکند.
۲- در پرونده هستهای خط قرمز ایران حفظ حق غنی سازی و خط قرمز طرف مقابل عدم هسته ای شدن ایران است، در این میان سطح مطالبات طرف مقابل برچیده شدن کل چرخه غنی سازی در ایران و همچنین خروج کامل اورانیومهای ۶۰ درصد و تعیین تکلیف اورانیومهای بیش از ۱.۵ درصد است در مقابل به نظر میرسد سطح مطالبات ایران حفظ سطحی از غنی سازی در داخل باشد.
در این مرحله ترامپ تلاش میکند با حفظ سایه جنگ و تهدید تهران را وادار به انعطاف بیشتری کند تا طرفین در نقطه تعادل مشخصی به توافق برسند. به این ترتیب اظهارات وی در مورد بررسی گزینه اعزام دومین ناوگروه به غرب آسیا یا اخبار منتشره در خصوص اعزام تفنگداران نیروی دریایی دلتا فورس به همسایگان شمالی ایران را باید در این فضا تحلیل کرد.

عامل جلوگیری کننده از جنگ میان ایران و آمریکا چیست؟
حال پرسش اساسی چنین است که با توجه به روند مذاکرات و تحولات میدانی چه چشم اندازی را میتوان برای آینده پیش بینی کرد؟ در این خصوص میتوان گفت فعلاً یک پنجره زمانی مشخصی برای مذاکرات باز شده است و ترامپ هم ترجیح میدهد در چارچوب این مذاکرات به توافق با تهران دست یابد تا آن را در فضای داخلی و بین المللی بفروشد.
اما فضای این توافق هم باید به صورتی باشد که آن را موفقیت بزرگ و دستاورد اقدامات خود بداند و با وضعیت برجام و توافقی که دموکراتها بدان دست یافته بودند مقایسه کند؛ ضمن این که گرایشات رادیکال و بلندپرواز - که تحت تأثیر فضاسازی اسرائیلیها از تعبیر «پنجره فرصت محدود برای رژیم چنج» سخن میگویند را همراه سازد.
در چنین بستری پرسش اساسی این است که آیا در بازه این فرصت زمانی حمله به ایران صورت خواهد گرفت؟ ترامپ بعد از دیدار با نتانیاهو در جمع خبرنگاران گفته بود:
«تصور من این است که در طول ماه آینده... آنها باید خیلی سریع توافق کنند اگر توافق نکنند، آن وقت داستان کاملاً متفاوت خواهد بود».
برداشت قریب به اتفاق ناظران بر این بود که ایالات متحده در اینجا مهلتی یک ماهه به ایران داده است از سوی دیگر بن کاسپیت خبرنگار مشهور صهیونیست در گزارشی برای المانیتور نقل از منبعی نزدیک به نتانیاهو مینویسد: «تا آنجا که میدانیم ترامپ تصمیم گرفته به مذاکرات فرصت بدهد آنها درباره ضرب الاجل یک یا دو ماهه صحبت میکنند که زمان زیادی است.» که برداشت بسیاری آن است که در این مرحله زمان بندی همان سنگ بزرگی است که علامت نزدن را در خود دارد.

کنترل رادیکالیسم محیطی ترامپ توسط تهران
نه تنها نتانیاهو بلکه گرایشات رادیکال حاضر در ایالات متحده مانند لیندسی گراهام و تام کاتن با همراهی نسبی برخی وزرای دولت مانند هگست و روبیو، به دنبال آن بودند که مذاکرات با ایران شامل ۴ پرونده هسته ای موشکی منطقه ای و مسائل داخلی ایران باشد؛ اما نهایتاً ترامپ به این جمع بندی رسید که تنها راه مذاکره با ایران این است که موضوعات کلی مورد توافق طرفین باشد و نمیتواند موضوعی که ایران غیر قابل مذاکره میداند را وارد بحث کند تا همین جا میتوان گفت نتانیاهو و جریانات افراطی در واشنگتن در برابر ایران شکست خوردهاند و حتی ترامپ نیز در این خصوص با آنان همراهی (کافی) را ندارد.
مسأله بعدی، طرح این پرسش است که آیا واقعاً سفر نتانیاهو به واشنگتن نافرجام بود یا طرفین به قدری به یکدیگر اطمینان دارند که تصمیم میگیرند برای فریب تهران وانمود کنند که به توافق نرسیدهاند؟ در این موضوع «مرشایمر» پاسخ جالبی داشته و میگوید:
ما در موضوع ایران، گزینه نظامی کارآمدی نداریم. حمله به ایران نه باعث تغییر رژیم میشود و نه توان موشکی این کشور را برای همیشه از بین میبرد. من نمیتوانم شرایطی را پیش بینی کنم که در آن، جنگ با ایران به نوعی به پایان خوش برای آمریکا منجر شود.
مسأله بعدی میتواند مقایسه میان مواضع نتانیاهو و ترامپ در سفر اخیر با مواضع آنان در نیمه فروردین ماه ۱۴۰۴ باشد در آن، زمان نتانیاهو کد مشخصی داد که نشان دهنده توافقات پشت پرده بود او در آنجا از ایده «مذاکره به سبک لیبی» حمایت کرد؛ در حالی که دست کم از سال ۲۰۰۶ همواره با هرگونه مذاکره و توافق با تهران مخالف بوده و این برای نخستین بار بود که این گونه موضع گیری می کرد.
در آن زمان این تغییر ظاهری در مواضع نشان میداد پشت پرده رایزنی و توافق صورت گرفته است که دو ماه بعد خود را در قالب تجاوز صهیونیستها به ایران نشان داد اما اینبار نه در مواضع ترامپ و نه در مواضع نتانیاهو نمیشد این کد را مشاهده کرد.
یکی از مهمترین دلایلی که امروز کد خاصی از سوی جریان مقابل داده نشده است، ارسالی کدی از تهران است که معادلات را به هم زد، اقدامات محیطی درونی به گونهای پیش رفته که در بیرون سیگنال «جنگ منطقهای» به خوبی شنیده شده و این پیام را داده که جنگ با ایران محدود نیست، این مسئله باعث شده تا برآوردها چنین باشد که یا درگیری رخ نمیدهد و یا در صورت وقوع، تصمیم و تمهید توان بر این است که پاسخ، قابل توجه است.









