شباهت روایت قتل ملیکا با ماجرای آلهه حسین نژاد، ما را به مفهوم «اجبار به تکرار» رهنمون میکند. جامعه گویی صحنهای میسازد که در آن یک الگوی ثابت بازتولید میشود. زن جوان، مسیر بازگشت از کار، راننده مرد، ادعای سرقت، خشونت مرگبار. تکرار این الگو تنها تصادف آماری نیست؛ بلکه نشاندهنده ساختاری است که در آن تعارضهای حلنشدهی جنسیتی، طبقاتی و اخلاقی، خود را در قالب کنش خشونتبار بروز میدهند. امر سرکوبشده، در هیأت خشونت بازمیگردد.
در روایت پیشین، قاتل کنش خود را با برچسب «بیحیایی و بدحجابی» توجیه کرده بود؛ در این روایت، انگیزه «سرقت طلا» مطرح میشود. تفاوت ظاهریِ این دو انگیزه، در سطح روانی، هر دو مکانیسمی دفاعیاند: عقلانیسازی. در هر دو مورد، سوژه خشونتگر نمیتواند با اضطراب، خشم یا احساس تحقیرِ درونی خود مواجه شود؛ بنابراین آن را به ابژهای بیرونی فرافکنی میکند. زن در اینجا بدل به «محمل فرافکنی» میشود، یا نماد انحراف اخلاقی، یا حامل ثروتی وسوسهانگیز.
قتل، در این خوانش، نه صرفاً واکنشی به مقاومت، بلکه تلاشی برای بازگرداندن حس کنترل از دسترفته است.
قرار دادن کاتر زیر گلو پیش از قتل، واجد معنایی نمادین است. گلو محل صداست؛ محل بیان، اعتراض، هویت. در بسیاری از فانتزیهای پرخاشگرانه، حمله به گلو یا دهان، نشانهی میل به خاموش کردن دیگری است. در سطح روانکاوانه، میتوان این حرکت را تلاشی برای حذف «صدای زن» دانست؛ صدایی که مقاومت کرده، «نه» گفته، یا حاضر نشده به خواست مهاجم تن دهد. خشونت در اینجا، صورت اغراقشدهی همان میلی است که در سطوح نرمتر، خود را به شکل کنترل و سلطه نشان میدهد.
در هر دو روایت، راننده مسافرکش است؛ جایگاهی که در آن مرد در موقعیت «هدایتکننده» و کنترل مسیر قرار دارد. وقتی زن مقاومت میکند یا از فرمانپذیری سر باز میزند، نظم نمادین این جایگاه فرو میریزد. بحران اقتدار، به خشم بدل میشود. میتوان گفت آنچه به قتل میانجامد، بیش از طلا یا گوشی، فروپاشی تصویر مردانهای است که خود را صاحب اختیار میبیند. خشونت، تلاشی نومیدانه برای بازسازی این تصویر است.
در پایان روایت، خانواده از «قصاص» سخن میگویند. قصاص در سطح روانی، تلاشی برای بازگرداندن تعادل و عدالت از دسترفته است؛ نوعی مرمت نمادین. جامعه از طریق مجازات، میکوشد گسست ایجادشده در نظم اخلاقی را ترمیم کند.
اما پرسش بنیادین باقی میماند.
اگر ساختارهای روانی و اجتماعیِ مولد این تکرار دگرگون نشوند، آیا مجازات به تنهایی چرخه را متوقف میکند؟
این خبر، فراتر از گزارش یک قتل، نمایانگر صحنهای است که در آن، سرکوب و فرافکنی، بحران هویت مردانه و ناتوانی در تحمل «نه» شنیدن، به خشونتی مرگبار بدل میشوند.
هر قتل، تنها کنش یک فرد نیست؛ بلکه نشانهای است از شکافهای عمیقتر در روان جمعی. تا زمانی که این شکافها شناخته و تحلیل نشوند، تکرار همچنان ادامه خواهد داشت — و هر بار نامی تازه، جای نام پیشین را خواهد گرفت.
روانشناس و رواندرمانگر
۲۳۳۲۳۳









