به گزارش همشهریآنلاین فارس نوشت: حضور «استیو ویتکاف» مذاکرهکننده آمریکایی بر روی عرشه ناو هواپیمابر «آبراهام لینکلن» آن هم در کنار «جرد کوشنر» و فرمانده سنتکام، بیش از آنکه پیام قدرت نظامی داشته باشد، نشانهای روشن از تلاش برای جبران ضعف راهبردی با نمایش رسانهای است.
ویتکاف با افتخار اعلام میکند که عملیات جنگندهها را از نزدیک دیده و با خلبانی که پهپاد ایرانی را سرنگون کرده گفتوگو داشته است؛ روایتی که اگر کمی از هیجان تبلیغاتی آن فاصله بگیریم، بیش از هر چیز یک سؤال اساسی را به ذهن میآورد و آن اینکه، اگر آمریکا واقعاً در آستانه جنگ با ایران بود، این همه نمایش برای چه؟!

جنگها بیسروصدا آغاز میشوند
در تجربه تاریخی آمریکا، از عراق و افغانستان تا لیبی، یک قاعده ثابت وجود دارد و آن اینکه، وقتی تصمیم به جنگ گرفته میشود، نیازی به توضیح، تصویرسازی و اقناع افکار عمومی با نمایشهای گلدرشت نیست. جنگ، محصول تصمیم نهایی است، نه ابزار فشار روانی. درست به همین دلیل است که هرچه حجم نمایشها بیشتر میشود، احتمال جنگ واقعی کمتر میشود.
حضور یک مذاکرهکننده سیاسی روی عرشه ناو جنگی، نه منطق نظامی دارد و نه حتی منطق امنیتی. این رفتار بیشتر شبیه صحنهآرایی برای ارسال پیام به سه مخاطب است: افکار عمومی آمریکا، متحدان منطقهای و رسانهها. پیامی که میگوید «ما هنوز قوی هستیم»، درست در زمانی که نشانههای افول بازدارندگی آمریکا بیش از همیشه آشکار شده است.
ویتکاف و کوشنر؛ ترکیب ناتوانی و تصویرسازی
ویتکاف نه ژنرال است و نه طراح عملیات نظامی. مأموریت او، اساساً کاهش تنش و مدیریت مذاکره است. همین واقعیت، حضور او در چنین صحنهای را غیرحرفهای و آماتور میکند. جرد کوشنر هم که سالهاست نماد سیاستورزی مبتنی بر تصویر، رابطه و معامله است. بر همین اساس حضور این دو بر روی عرشه ناو آبراهام لینکن صرفا حامی یک پیام است و آن اینکه، این سیاست بهمثابه نمایش است و نه تصمیم.
اگر آمریکا از موضع قدرت واقعی با ایران مواجه بود، نیازی نداشت مذاکرهکنندهاش را به عرشه ناو ببرد تا برای دوربینها نقش بازی کند.

پیام پنهان نمایش؛ جنگی در کار نیست
برخلاف آنچه برخی رسانهها القا میکنند، این نمایشها نشانه نزدیک شدن به جنگ نیست، بلکه نشانه دور شدن از آن است. واشنگتن بهخوبی میداند که جنگ مستقیم با ایران، نه یک عملیات محدود، بلکه ورود به یک بحران چندلایه منطقهای است؛ بحرانی که نه پایان آن مشخص است و نه هزینههایش قابل کنترل.
ایرانِ امروز، نه عراقِ ۲۰۰۳ است و نه لیبیِ بدون عمق راهبردی. ساختار بازدارندگی متقابل، شبکه متحدان منطقهای، توان موشکی و تجربه تقابلهای غیرمستقیم، همگی باعث شدهاند که گزینه نظامی، پرریسکترین و پرهزینهترین سناریو برای آمریکا باشد. دقیقاً به همین دلیل است که بهجای تصمیم، شاهد نمایش هستیم.
یک سؤال ساده: اگر ایران این کار را میکرد چه میشد؟
اینجاست که تناقضی جالب آشکار میشود. تصور کنید یک مذاکرهکننده ایرانی، همزمان با گفتوگوها، سوار ناو جنگی میشد، عملیات نظامی را تماشا میکرد و با خلبانی که هدفی را سرنگون کرده عکس یادگاری میگرفت. واکنش برخی جریانهای داخلی چه بود؟ بیتردید تیترها آماده بود: «تندروی»، «ماجراجویی»، «تخریب مسیر دیپلماسی»، «سیگنال جنگطلبی به جهان».
اما همین رفتار وقتی از سوی آمریکا انجام میشود، برای همان جریانها تبدیل میشود به «اقتدار»، «بازدارندگی هوشمند» و «دیپلماسی همراه با قدرت». این استاندارد دوگانه نهتنها تحلیل را مخدوش میکند، بلکه عملاً به تقویت روایتهای غلط درباره جنگ دامن میزند.
واقعیت این است که آمریکا از «تهدید جنگ» بهعنوان ابزار چانهزنی استفاده میکند، نه بهعنوان تصمیم نهایی. این دقیقاً همان الگویی است که در سالهای گذشته بارها تکرار شده؛ تهدید، نمایش، عقبنشینی، و در نهایت بازگشت به میز مذاکره.
بر همین اساس نمایش ویتکاف و کوشنر را باید در همین چارچوب دید؛ تلاشی برای بالا بردن قیمت مذاکره، نه آمادهسازی برای جنگ. وقتی طرف مقابل احساس ضعف میکند، سر و صدا را بیشتر میکند تا این ضعف دیده نشود.
در مجموع باید گفت که اصرار بر روایت «جنگ حتمی» نه تحلیلی است و نه واقعبینانه. این روایت، یا از ناآگاهی میآید یا از هیجانسازی سیاسی. جنگ ایران و آمریکا، اگر روزی قرار باشد رخ دهد، محصول یک زنجیره طولانی از تحولات است، نه نتیجه یک نمایش رسانهای روی عرشه ناو.
اتفاقاً هرچه چنین شوآفهایی بیشتر میشود، میتوان مطمئنتر بود که تصمیم قطعی برای جنگ وجود ندارد.

بی اعتباری گزینه نظامی
حقیقت آن است که دوران «دیپلماسی ناوها» به سر آمده است. در عصر پهپادهای انتحاری، موشکهای نقطهزن و جنگهای شبکهمحور، حضور یک ناو در دریای عرب بیشتر به یک «هدفِ بزرگ و گرانقیمت» شبیه است تا یک تهدیدِ تعیینکننده.
بازدید ویتکاف و کوشنر، تلاشی برای بازسازی پرستیژِ آسیبدیده سنتکام در منطقه است. آنها میخواهند با یک «نمایش تلویزیونی»، بر واقعیتهای میدانی سرپوش بگذارند؛ واقعیتهایی که میگوید آمریکا دیگر قادر به تغییر معادلات منطقه صرفاً با تکیه بر ابزار نظامی نیست.
پروپاگاندای اخیر بر روی ناو آبراهام لینکلن، بیش از آنکه «بوی باروت» بدهد، «بوی ناتوانی» میدهد. این یک مانورِ تبلیغاتی برای مصرف داخلی در آمریکا و مرعوب کردنِ تحلیلگران سادهلوح در منطقه است. اگر قرار به جنگ بود، نیازی به این همه صحنهآرایی نبود.
ایران باید با اعتماد به نفس و با شناخت دقیق از این «طبلهای توخالی»، مسیر خود را ادامه دهد و اجازه ندهد نمایشنامههای آماتوری افرادی چون کوشنر، در محاسبات راهبردیاش خللی ایجاد کند.
زمان آن رسیده که برخی جریانهای داخلی نیز بفهمند قدرت نظامی، پشتوانهی میز مذاکره است، نه مخل آن؛ و آنچه واشنگتن امروز انجام میدهد، اعتراف غیرمستقیم به این واقعیت است که راهی جز نمایش برایش باقی نمانده است.








