کارش سخت بود: صدابرداری. فنی، پیچیده، بیادعا. اما او این حرفه فنی را به یک فضیلت اخلاقی گره زد. شریف بود. یعنی اعتماد میآفید. کارگردان بزرگ و بازیگر تازهکار مطمئن بودند که صدایشان نزد او امانت است. بیدریغ بود. یعنی دانشش را، آن تجربه گرانبهای دهههای پنجاه و شصت، مثل گنجی پیش چشمان همه میریخت و میگفت: "بیایید، بردارید، یاد بگیرید."
عشق، کلمه کلیدی زندگی او بود. عشق به خانواده؛ آنقدر آشکار که در هر گفتوگو رگهای از غرور پدری و شوق پدربزرگی در صدایش موج میزد. و عشق به سینما؛ آنقدر عمیق که در ۷۱ سالگی نه از خستگی که از شوق برنامههای کاری فشرده حرف میزد. "وقت استراحت ندارم" او، شِکوه نبود، اعلام عشق بود.
ماندگارترین کارش؟ شاید سیمرغ بلورینش برای "نون و گلدون" نباشد. شاید آن اهدای تاریخی دو دستگاه ضبط صوت قدیمی و کمیابش به موزه سینما باشد. آنجا دیگر یک هنرمند نبود که صحنه را ترک کند؛ یک پدر بود که یادگاری اصیل از خانهاش را برای فرزندانش بهجا میگذاشت. او تاریخ را نه در کتاب، که در کاستهای خاطرهانگیز "دونده" لمس کرده بود و میخواست نسل بعد هم بتواند این صدا را بشنود.
نظام کیایی از نسل مردان تمامعیار بود. عاشق، شریف، پرکار و کمحاشیه. سینمای ایران امروز، بیصدا، برای یکی از پدران صداگر و مهربانش اشک میریزد. او رفت، اما صدای حضورش در هر قابِ خاموشی که او نفسِ صدا به آن بخشید، و در دل هر شاگردی که از محصرش آموخت، برای همیشه طنینانداز خواهد ماند. بیشک یادش نسل به نسل، در گوش سینمای ایران زمزمه خواهد شد.
۵۹۲۴۴









