شنبه 18 بهمن 1404
Saturday, 07 February 2026

شکاف خاموشی که به انقلاب رسید/ از ترس قحطی تا جرئت اعتراض

خبرگزاری مهر شنبه 18 بهمن 1404 - 08:49
گلابدره‌ای شیوه زیست طولانی در این سرزمین را می‌داند، و می‌فهمد حکومت انگار این مردم را نمی‌شناسد. اگر می‌شناخت شیوه‌ای متفاوت را پیش می‌گرفت.

به گزارش خبرنگار مهر، شیوه رفتار روحانیت و به ویژه امام خمینی با شیوه معمول حکومت فرق داشت، رفتار تحقیرآمیز و نگاه بالا به پایین شاه و عوامل حکومت پهلوی در رده‌های مختلف، چیزی نبود که از نگاه عامه مردم پنهان بماند. در عین حال باورهای دینی و نزدیکی که بین خود و روحانیون می‌دیدند، آنها را به پذیرش سخنان امام خمینی نزدیکتر می‌کرد.

این نقل گلابدره‌ای از سخنان خواهرش جالب توجه است، وقتی نشسته و برای برادر پرشورش از سفر عتبات و دیدن امام خمینی تعریف می‌کند که رفته و گوشه چادرش را به عبای او کشیده، از نجف و زیارت می‌گوید: «از آقای خویی می گوید. از آقایان دیگر میگوید. از مردم می‌گوید که همه می‌رفتند پشت سرش نماز می‌خواندند. از رفتن شاه به زندان خمینی می‌گوید. از پانزده سال پیش و قرآن خواندن خمینی و پرسیدن شاه و جواب دادن خمینی که من حسینی هستم و آنها حسنی و شاه نفهمیده، و بعد برایش گفته‌اند که منظور خمینی این بوده که من با تو جنگ می‌کنم و صلح نمی‌کنم و شاه باز به زندان رفته و گفته بیست میلیون تومان می‌دهم برو ول کن گفته: «من چهل و پنج میلیون تومان می‌دهم تو برو ول کن» و خمینی شاه گفته تو چهل و پنج تومان هم نداری. از کجا چهل و پنج میلیون تومان می آوری؟» و خمینی گفته «مگر نمی گویی ایران سی میلیون جمعیت دارد؟» و شاه گفته «خب» و خمینی گفته به هر یک بگویم پانزده ریال بده، می شود چهل و پنج میلیون تومان و شاه خندیده و حرف بدی زده و با همین نصیری، از زندان بیرون آمده و اما آقا سرش را هم از روی قرآن بلند نکرده. علی پسر هفده ساله خواهرم که هنوز بیدار است، میگوید: «بابام زنده که بود، از افراد خمینی بود مگه نه مامان؟» خواهرم می‌گوید: «بگی بخواب ،دیگه آه، صُب کی، حالا کی؟ خسته نشدی تو بچه؟» مسعود، برادر بزرگش با افتخار می‌گوید: «آره علی جون...» یاد پانزده خرداد می‌افتم. یاد شوهر خواهرم.»

شکاف خاموشی که به انقلاب رسید/ از ترس قحطی تا جرئت اعتراض

اما این تفاوت رفتار برای گلابدره‌ای تنها محدود به رفتار حکومتی‌ها و عوامل رژیم نمی‌شود، به ویژه وقتی شیوه برخورد دولت ازهاری تغییر می‌کند و ترس قحطی و نبود ارزاق را به جان مردم می‌ریزد. این شیوه رفتار نشان‌دهنده نشناختن مردم بود، چیزی که قدرت امام خمینی بود این شناختن توده‌ها و مخاطب قراردادن آنها بود:

«امروز ۹ دی سالگرد کشتار قم و چهلم شهدای مشهد، آقا عزای عمومی اعلام کرده، ترس و دودلی ها از جانم کنده شده بود سبک و قبراق از خانه زدم بیرون، کرج هیچ خبری نبود. مسجد این لانه زنبور، این مرکز مردهای که حالا جان گرفته بود مثل دیگ می‌جوشید و دم‌درش سربازها ایستاده بودند از کاشی کاشی و آجر آجر و بندبند مسجد می‌ترسیدند. با این که با زنجیر کلفتی در مسجد را بسته بودند و نمی‌گذاشتند کسی حتی از دم درش از توی پیاده‌رو رد بشود، باز اما مواظب بودند. انگار این تک گلدسته با آن کاشی‌های آبی کم رنگ با صدای بلند هی نعره می‌زد: مردم هوشیار باشید. بیدار باشید. هوشیار باشید داره تموم می‌شه داره کار تموم می‌شه. یه هل دیگه بیشتر نمونده؛ خسته نشین، نخوابین، خوب حواستون جمع باشه برین بلند بگین مرگ بر شاه!

هرکس که می‌گذشت به گلدسته نگاه می‌کرد. این مسجد یک گلدسته بیشتر ندارد و این گلدسته درست بالای سردر مسجد است... امروز عزای عمومی است. مردم گله گله این جا و آن جا ایستاده‌اند کرجی‌ها کاسب‌ها؛ اما غریبه‌ها، مهاجرین، این آواره‌ها که نود درصد جمعیت کرج هم از همین‌ها هستند تندتند می‌آیند و می‌روند. از دم پمپ بنزین تا توی میدان و تا توی جاده چالوس، پیت‌های نفت پشت سر هم چیده شده است. تکه‌های نخ قند و سیم چرخ تریلی که سوخته پیت‌ها گذرانده‌اند. و نخ نایلونی و طناب و تکه پارچه را سرهم کرده‌اند و از دسته‌های مردم وحشت‌زده این‌جا و آن‌جا پرسه می زنند همه دلشوره دارند. این ترس و دلهره از پنجشنبه شروع شده بود. رادیو یک‌ریز می‌گفت: «نان، نیست بنزین نیست آب نیست، نفت نیست گوشت نیست» ولی مردم با این که وحشت کرده بودند، زیاد توجهی نمی‌کردند. دسته دسته سرها را فرو برده بودند توی هم و حرف می‌زدند انگار همه را می‌شناختم انگار سال‌ها با تک‌تکشان دوست بودم.»

شکاف خاموشی که به انقلاب رسید/ از ترس قحطی تا جرئت اعتراض

از سوی دیگر، گلابدره‌ای شیوه زیست طولانی در این سرزمین را می‌داند، و می‌فهمد حکومت انگار این مردم را نمی‌شناسد. اگر می‌شناخت شیوه‌ای متفاوت را پیش می‌گرفت، و توضیح می‌دهد:

«ما که آمریکایی یا اروپایی نیستیم که به خورد و خواب عادت داشته باشیم و اگر یک روز، دو دقیقه برق خانه‌مان قطع شود یا اگر یک روز در سوپر بسته شود، از گرسنگی غصه دق کنیم. ما به نبودن و فلان چیز نیست؛ فلان جنس کم است؛ فلان خواربار امسال اصلاً نیست؛ امروز گوشت نیست؛ امسال بیاز نیست امسال سیب زمینی نیست و هزار چیز دیگر که نبوده و نیست و اگر هم هست مال ما نیست، عادت کرده‌ایم. تازه هزاری نیست نیست بزنند از دوسه سال پیش که بدتر نمی‌شود. در آن گرمای کشنده نه شب برق همان سال، روی تخت بیمارستان خوابیده بودم کمرم را عمل کرده بودند و در آن گرمای چهل درجه، می‌زدند و من له‌له بودم و شرشر عرق می‌ریختم و تازه پنجره را که باز می‌کردند، هرم داغ هوای دم کرده شهر بدتر بود و تمام سرتاسر آن سال تخت کنار پنجره روی تابستان، چنین بود. بعدها شنیدیم این قطع شدن برق به این منظور بوده که موتورهای کوچک و بزرگ ژاپونی شاپور غلامرضا فروش برود و فروش رفت. هر باغی هر خانه‌ای هر لبنیات فروشی، هر رستورانی، و هر کافه و هتل و بیمارستان و کارخانه‌ای رفت برای خودش یکی خرید. مردم اما تحمل کردند و زجر کشیدند و در دل نفرت خود را تلنبار کردند.

از طرفی ملت ما هنوز ریشه در فرهنگ خودش دارد. هنوز ریشه‌ها به طور کلی قطع نشده؛ حتی اعیان و اشراف هم اول پاییز که می‌شود یک گونی پیاز و یک گونی سیب‌زمینی و یک گونی برنج می‌خرند و در خانه می‌گذارند چه رسد به توده‌های مردم که این هر غروب، به که جزو واجبات است ما که آمریکایی یا اروپایی نیستیم سوپر برویم دوتا دونه پیاز و دوتا دونه سیب‌زمینی و یک بسته گوشت که همه بسته‌بندی شده و غذای یک روز است بخریم و اگر فردا سوپر درش تخته شد، از گرسنگی بمیریم. ما هنوز ایرانی هستیم... هنوز در بعضی جاها اول پاییز گوسفند می‌کشد، نداشته باشد بز می‌کشد و قرمه می‌کند، نداشته باشد دوغ خشک می‌کند و آب باران جمع می‌کند و سرگین خشک می‌کند. داشته باشد پولش را توی متکا می‌گذارد و زیر سرش قایم می‌کند و همین عمل باعث ناراحتی شاه می‌شود که همین امسال وقتی از نوشهر آمد در جواب محمود عنایت یکی از همین خبرنگارها و روزنامه‌نگارها بود که :گفت آخر من نمی‌فهمم چرا مردم شیشه بانک را می‌شکنند؟ مگر بانک کار غلطی می‌کند؟ مگر شما می‌خواهید باز پول‌هایتان را در متکا بگذارید؟ و ما دیدیم همین عمل مردم که ریشه در فرهنگشان دارد و نشان دهنده عدم اطمینانشان به بانک است و دیدیم همین عمل سنتی و پس افت‌ها، این روزها نجاتشان داد و این هنوز هم هست.

تازه در تهران چنین است وای به حال شهرستان‌ها و دهات. همین اول محرم بود و شب‌های نیایش شبانه بود که رفتم بالا. بچه‌های محل غوغا کرده‌اند؛ حتی شنیده بودم سربازها و تانک را تا سینه‌کش تپه های گلابدره دنبال خودشان کشانده‌اند. داشتم با عباس از کوچه‌پس‌کوچه‌های باغ بهشت می‌رفتم که حاجی را دیدم، سلام کردم. پیرمرد خوشحال شد. با همان زبان شمیرانی‌اش، یکی دو کلمه گفت و حال و احوالی پرسید و خوش و بشی کرد و تعارف کرد و رفت. من با عباس آمدم به خانه توی اتاق عباس نشسته بودم و عباس داشت از دیشب که سربازها را تا تنگه آبک و تا سر چال کوچیک کشانده و بعضی از بچه‌ها فرار کرده‌اند و زده‌اند به کوه و تا صبح توی کوه و یک باغ خوابیده‌اند می‌گفت که دیدم پیرمرد در زد و آمد تو. یک نان خانگی دستش بود و یک تکه گوشت قرمه، داد دستم و گفت بگیر بخور! درست بیست سی سال می‌شد که نخورده بودم. نشست و گفت: «تا دیدم دارن زرت و زورت می‌کنن دادم گندما رو آرد کردن، یه شیشکم گرفتم زدم زمین پوستشو، کندم آویزون کردم تو صندوقخونه. اگه گوشتی، نونی، چیزی خواستی بیا بدم ببر.»

آن‌طور که گلابدره‌ای می‌نویسد، این شیوه زیست اهالی این سرزمین برای حاکمیت پهلوی بیگانه بود انگار. همین نشناختن و همین فاصله و همین تفرعن و غرور و دوری، چنان فاصله‌ای انداخته بود که هیچ حرف حکومت پذیرفته نمی‌شد نزد عموم مردم.

منبع خبر "خبرگزاری مهر" است و موتور جستجوگر خبر تیترآنلاین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. (ادامه)
با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت تیترآنلاین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هرگونه محتوای خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.