به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، نرجس سلیمانی، عضو شورای شهر تهران در ششمین سالگرد شهید سپهبد قاسم سلیمانی، مهمان کافه خبر خبرگزاری خبرآنلاین بود. او در گفت و گو با خبرگزاری خبرآنلاین به بیان نکاتی درباره پدرش پرداخت. در ادامه بخشی از این گفت و گو را می خوانید؛
* چه خاطره ای از پدر شما را متاثر میکند و گریه تان را در می آورد؟
روزی که ایشان آخرین صحبتشان را در جمع فرماندهان سپاه داشتند، در منزل ایشان بودم. دیدم ایشان فیلم خود را گذاشته و دو زانو جلوی صفحه تلویزیون نشسته است و صدای خود را گوش میکند و جمع بچههای سپاه را نگاه میکند و مانند کودکی که در یک حالت خاصی است، شانه هایش تکان میخورد و با صدای بلند گریه میکند. این شدت گریه را فقط در مراسم عزاداری حضرت فاطمه دیده بودم. گریه او ما را گریه انداخت. شروع به گریه کردم و به ایشان اعتراض کردم که چرا میروید؟ چرا شما باید بروید؟ چرا کسی دیگر نرود؟ ایشان هم فقط ما را دلداری میداد.
نامه ای خطاب به فاطمه خانم نوشته بودند که من هرگز نمیخواستم نظامی شوم. فکر میکنم آن دختر هراسان ترسیده در بیابان، نرجس و زینب و فاطمه است. واقعا هم نگاه ایشان این نبود که آن دختر هراسان، در مرز او یا خارج از مرز او یا هم مسلک یا در دین دیگری باشد. این موضوع بیشتر برای زمانی بود که بحث ایزدیها پیش آمد. ایزدیها قوم کوچکی در یک منطقه دور افتاده در کشور عراق هستند که اتفاقات دردناکی برایشان رخ داد. مردانشان را سر بریدند و کشتند و زنانشان را به اسارت و بردگی جنسی بردند. اتفاقات خطرناکی رخ داد و کسی حاضر نبود در این مسئله ورود کند. کسی برایش موضوع این قوم کوچک مهم نبود. وقتی یکی از دوستانشان به ایشان اطلاع میدهد، مشغول کار بزرگ تری بودند و جای دیگری بودند. با این حال خود را میرسانند و کمک میکنند تا آن منطقه را از حصر در بیاورند. خانمهای ایزدی را از اسارت بیرون میآورد و منطقه را آزاد میکند. احساسش در بند مسائل عقیدتی خودش نبود. فراتر و ورا تر از این موضوعات فکر میکرد. لذا وقتی به ما توضیح میداد که برای چه میرود، ما را آرام نمیکرد. اما از این که به او اعتراض کنیم خجالت زده میشدیم که چرا میرود. چون هدفش بزرگ تر بود.
هیچ وقت ما در خانواده، غیر چادری نداشتیم
* در بین بستگان و خانواده شما همه انقلابی و محجبه نبودند و مانند شما فکر نمیکردند. اولا اهل این بود که به افرادی از خانواده که نسبت عقیدتی با شما نداشتند، سر بزند و اصلا اگر میآمدند و در جایی باهم دیده میشدید، برخورد ایشان چطور بود؟
حقیقتش هیچ وقت ما در خانواده، غیر چادری نداشتیم. همه لباسشان همین بوده است. ولی در این سی و شش سالی که حاج قاسم را از نزدیک دیده ام، هرگز ندیده ام که زبان یا نگاه ایشان نسبت به شخص دیگری که لباس و نگاه و عقیده اش متفاوت باشد، خلاف چیزی باشد که به زبان میآورد. در صحبتهای خودشان آن جایی که میگویند دختری که کم حجاب است دختر من است، این را به عینه دیده بودم. ایشان قائل به این بود که در میان مردم باشد و خود را از مردم جدا نمیکرد. مثلا اگر سفری پیش میآمد که در کرمان با هم برویم، در فرودگاه در همان سالن انتظار معمول در کنار مردم حضور داشت. در همان اتوبوسی وارد پرواز میشد که مردم عادی هستند. در همان صندلی اکونومی مینشست. بارها دیده بودم آدمهایی که میشناختندش یا بعدا شناخته بودند، نزدیک میآمدند و سلام و علیک میکردند. بعضا لباس و حجابشان متفاوت با ما بود. اما ایشان با روی باز و عشق و علاقه ای که نسبت به مردمش دارد، رفتار میکرد. لذا کاملا در رفتار و گفتار صداقت داشت.
* هیچ وقت به پدر گفته بودید که ممکن است وارد فعالیت سیاسی شوم و یا ایشان ابتدا به ساکن بگویند وارد فعالیتهای اجتماعی بشوید؟
هیچ وقت ایشان ما را از ورود به هر نوع فعالیتی منع نکردند. کما این که زمانی که پدرم وارد سپاه شد، مادر من هم قبل از این که بخواهد درگیر بچهها شود، وارد سپاه شد. وقتی مادر درگیر بچهها شد و از آن جایی که باید در منطقه جنگی میماندند، ایشان فرصت این که به کرمان بیایند را نداشتند و مجبور بودند در اهواز زندگی کنند. {به همین خاطر}، میتوانستند کوتاه مدت به خانواده سر بزنند. لذا {مادر} هم مجبور بود که در خوزستان زندگی کند. این بود که {مادر} خودش کار را کنار گذاشت. لذا هیچ وقت ما را از کاری منع نکرد.
در زمان حیات حاج قاسم عضو شورای شهر نمی شدم
* فرض کنید پدر زنده میبودند و شما میخواستید عضو شورای شهر یا کاندیدای آن شوید. وقتی با ایشان مشورت میکردید، میگفتند کاندیدا شوید؟
حتما در زمان حیات ایشان این کار را نمیکردم. چون شرایط ایشان خاص بود. همه ما در طول حیات ایشان، فعالیتهای خاص و مختلفی داشتیم. کما این که زینب خانم در موضوع خانواده شهدا فعالیت داشتند و کار من هم اجتماعی بود. در شرکت خود کار میکردم و کار اجتماعی انجام میدادم. حتی تصمیم گرفتم خیریه ای ثبت کنم و تا ثبت آن پیش رفتم. ولی احساس کردم که ممکن است به ایشان آسیبی بزند و مسیر را ادامه ندادم. شرایط ایشان خاص بود. خارج از کشور هم فعالیت میکردند و ما هم دلمان نمیخواست از فعالیت ما به ایشان آسیبی برسد یا درگیری ذهنی ایشان را بیشتر کند. لذا یک خودتحریمی انجام داده بودیم و خود را از فعالیتهای مشهود در اجتماعی محروم کرده بودیم.
* اخیرا نکته ای گفته بودید که برخی از تالارها به مناسبت سالگرد شهادت پدر از این که مراسم عروسی و جشن برگزار کنند منع شده اند. این موضوع بخشنامه رسمی شده بود.
بله – بخشنامه رسمی بود. البته بهتر است این موضوع را این جا صحبت نکنیم. چون یک بخش از آن مربوط به وزارت ارشاد است و نمیخواهم در این شرایط {درموردش صحبت کنم}. ولی واقعی بود. من در جریانش نبودم و به من مراجعه کردند و این را گفتند. این موضوع هم رفع شد و بخشنامه هم لغو شد.
* کار شما کار درستی بود. شما بالاخره به شهرهای مختلف میروید و در شهرستانها هستید. نام شهید سلیمانی روی بسیاری از خیابانها و معابر و میادین وجود دارد. چه حسی به شما دست میدهد؟
قبلا هم یک بار درمورد مسئله نمادسازی صحبت کرده بودم. حضرت آقا به درستی با درایت خود آن را مکتب اعلام کرده اند. یعنی کسی که دارای وجود شخصیتی است که در هر بخش از آن وجوه شخصیتی میتوانید آموزش ببینید و یاد بگیرید. فکر میکنم این نهضت سردیس و تندیس سازی برای شهید هیچ دستاوردی نیست.
از قضا فکر میکنم آن وجه مردمی شهدا را تخریب میکند. قبلا تذکری درمورد این موضوع داده بودم که نه فقط سردیس سازی و تندیس سازی، بلکه حتی گذاشتن اسم شهید روی اتوبانها و خیابانها {هم به همین صورت است}. همین الان به مردم مراجعه کنید و از آنها بپرسید که اتوبانهایی که نام مبارک شهدا روی آنها گذاشته شده است {کجاست}. ما آن مکتبی که باید تبیین کنیم را نکرده ایم. صرفا کاری را در لحظه انجام داده ایم و تمام شده است. در صورتی که این مکتب و اشخاص و آدمها که - به قول شهید سلیمانی – شهید زندگی کرده اند که شهید شده اند، واجد این هستند که روی سبک زندگی و فعالیت و فکر و اندیشه آنها کار کنیم و این را تبیین کنیم. به جای این که هر از گاهی مجسمه و تندیسی بگذاریم و صرف کارهای این چنینی شود.
29215









