به گزارش خبرنگار فرهنگی ایرنا، امروز سهشنبه ۱۲ خرداد مصادف است با سالروز ارتحال حجتالاسلام سیدعلیاکبر ابوترابیفرد که ۱۰ سال در زندانهای بعثی عراق، سختترین شکنجهها را تحمل کرد و به مقام سید آزادگان دفاع مقدس نائل آمد و رهبر شهید انقلاب او را در شمار شهیدان عالی مقام دانستند.
شاید تاکنون دهها کتاب درباره سید آزادگان به چاپ رسیده باشد ولی کتاب «پاسیاد پسر خاک؛ زندگی و زمانه حجت الاسلام سیدعلی اکبر ابوترابیفرد» به قلم محمد قبادی را میتوان دربرگیرنده کتاب هایی دانست که تاکنون در این زمینه به چاپ رسیده است. این کتاب که در ۴۶۸ صفحه توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده، سال گذشته با تقریظ رهبر شهید انقلاب رونمایی شد.
در متن تقریظ رهبر شهید انقلاب که شهریور سال گذشته در قزوین رونمایی شد، آمده است: «زندگی این مجاهد فی سبیل الله در شمار پرحادثهترین و درسآموزترین زندگیها و حقّا کم نظیر است. اوّل بار او را در سالهای اوّل دهه پنجاه در منزل خودمان در مشهد زیارت کردم. شهید اندرزگو او را آورده بود و به او ابراز اعتماد کرد. پرسیدم شما با آقای آقاسیدعباس قزوینی که از آشنایان ما در قم بود نسبتی دارید؟ گفت پسر اویم.
پس از آن یک بار در همان سالها او را در جلو زندان اوین دیدم و یکبار در جمع نیروهای اعزامی قزوین در ستاد جنگهای نامنظم. پس از بازگشت از اسارت چند سال با ایشان همکاری نزدیک داشتیم ولی این حجم و کیفیت مجاهدت عالی را هیچکس نمیتوانست از ظاهر فروتن و کتومِ او حدس بزند. رحمت و رضوان الهی بر او، نمیتوانم تردید کنم در اینکه او در شمار شهیدان عالی مقام است، این کتاب بسیار خوب و هنرمندانه تنظیم شده است، دست نویسنده درد نکند».
به مناسبت سالروز این فقیه مجاهد و مبارز دانشمند، بخشهایی از کتاب پاسیاد پسر خاک را مرور می کنیم:
فقیه و زائری که با پای پیاده به کربلا میرفت
ابوترابی در سالهای تحصیل در نجف و از حدود سال ۱۳۴۸ به دانشگاه هم رفت، در دانشکده فقه اسلامی نجف (کلیة الفقه) که شعبهای از دانشگاه الازهر مصر بود ثبت نام کرد. هر روز صبح در دانشکده حاضر میشد و جزء او کسی از محصلین ایرانی در آنجا تحصیل نمیکرد «مگر چند نفری که اصلا عمامه نداشتند.» این دوره تحصیلی با آمدن به ایران و دستگیری او در مرداد ۱۳۴۹ ناتمام ماند.
ابوترابی مباحثی چون تفسیر، فقه، اصول، ریاضیات و موضوعاتی مانند بحث اجتهاد و تقلید که بر پایه نظرات آیتالله خویی تنظیم شده بود را مطالعه، مباحثه یا تدریس میکرد. تابستانها که هوا گرم و کلاسهای درس خالی بود، استادی مییافت تا کتابی و فصلی از فقه را نزد او بیاموزد. اگرچه او در زمره طلاب درس نجف به حساب میآمد و در کتابخانهها حضور جدی و مطالعاتی مستمر داشت اما از زیارت حرمهای امامان معصوم در کربلا، سامرا و کاظمین غافل نبود. پای پیاده به کربلا میرفت و بازمیگشت. بارها گفت بیش از صد مرتبه به این سفرهای معنوی رفته است.
یکی از سفرها مصادف با اربعین حسینی بود، شیخ محمدعلی حلیمی کاشانی و حاج آقا مصطفی خمینی ریاست کاروان را بر عهده داشتند. آیتالله (شهید)سیداسدالله مدنی امام جماعت کاروان بود که عدهای نیز در طول مسیر از ایشان درس میآموختند و کلاسهایی دایر بود. سیدعلیاکبر در کنار همه این برنامهها به مراقبتهای روحانی و عبادات و ریاضتهای شرعی و نماز اول وقت و جماعت آن تاکید داشت؛ فرقی نمیکرد که امام باشد یا ماموم. به روزههای پیدرپی که حتی برای برخی اطرافیان طاقتفرسا بود، توجه کاملی داشت و برنامههای سیر و سلوک خود را به انجام میرساند. (۷۸ و ۷۹)
ابوترابی در کلام شهید رجایی
در ۲۶ آذر ۱۳۵۹ سید علی اکبر ابوترابی ناپدید شد. در حالی که هیچ خبر مشخص و تایید شدهای وجود نداشت تا بگوید ابوترابی به شهادت رسیده یا به اسارت دشمن درآمده است. فقط قرائن و شواهد حکایت از شهادت او داشت. کسانی که ابوترابی را میشناختند، بر این باور بودند وی کسی نیست که خود را زنده به دشمن تسلیم کند. از طرفی او طبق قرار باید خود را به نیروهای خودی میرساند. چون، این نبود، پس حکم به شهادتش شد. دکتر چمران فرمانده جنگهای نامنظم با تاخیری چند روزه خبر شهادت او را -شاید بدون اطمینان اعلام کرد- و در اندک زمانی دستنوشته خود را در بیان رشادتهای شهید ابوترابی به روزنامه کیهان سهشنبه ۹ دی ۱۳۵۹ سپرد... (صفحه ۱۸۶)
خبر شهادت ابوترابی در قزوین در کمتر از یکی دو ساعت پیچید و باعث تعطیلی بازار و دکانها شد، شهر به حال تعطیل درآمد، به درخواست آیتالله سیدعباس ابوترابی، پس از دو روز برخی نانواییها کار خود را از سرگرفتند تا مردم به زحمت نیفتند. اولین مراسم یادبود ابوترابی چهارم دی ۱۳۵۹ از سوی هیات علمیه و جامعه روحانیت قزوین، صبح و بعدازظهر در مسجد النبی قزوین برگزار شد، پس از آن و یکی پس از دیگری در قزوین و برخی روستاهای اطراف آن مجالسی برپا شد.
در مراسمی که هفتم دی در قزوین برگزار شد، سیدهاشم رسولی، یوسف صانعی و محمدعلی نظامزاده از سوی امام خمینی(ره) در مجلس یادبود شهادت ابوترابی شرکت کردند و پیام تسلیت امام را به پدرش و بازماندگان، روحانیان و اهالی قزوین ابلاغ کردند. همچنین مراسم گرامیداشت بیش از ۴۰ شهید و از جمله سیدعلیاکبر ابوترابی در مدرسه شهید مطهری برگزار شد، در این مراسم که هشتم دی برپا شد، محمدعلی رجایی نخست وزیر وقت به سخنرانی پرداخت، رجایی به مبارزات و اخلاق و فداکاری ابوترابی اشاره کرد و گفت «من از سال ۱۳۵۰ در زندان با وی آشنا شدم. وی شخصی بود که در خط راستین اسلام حرکت میکرد. او باید در سالهای ۵۰ و ۵۴ و ۵۷ شهید میشد. به همین دلیل است که عاشقانه به دنبال شهادت بود. چنانچه برادرم خامنهای میگفت شهید ابوترابی در بلندیهای اللهاکبر تنها به پیش میرفت و سنگر حفر میکرد و سنگرش را به بقیه میداد و باز پیش میرفت و بدین ترتیب باعث پیشروی نیروی اسلام میشد. (۱۹۱ و ۱۹۲)
پیشبینی شیخ جعفر مجتهدی
با وجود همه اینها خبر شهادت سیدعلیاکبر ابوترابی برای مادر و همسرش باورکردنی نبود. لباس عزا بر تن نکردند و به دوستان و آشنایان این بشارت را میدادند که او زنده است. این واکنش آنقدر فراگیر شد که وقتی در محضر شیخ جعفر مجتهدی -از اهل عرفان و کرامت- صحبت از شهادت سیدعلیاکبر ابوترابی شده بود، ایشان گفته بود «آقا سیدعلیاکبر زنده است. خطر تا نزدیکیاش میآید اما نمیتواند آسیبی برساند». (صفحه ۱۹۳)
تجربه اولین شکنجه
سیدعلیاکبر ابوترابی ۲۶ آذر ۱۳۵۹ در عملیات شناسایی تپههای اللهاکبر به اسارت درآمد او ۲۰۰ متر در قلب نیروهای دشمن نفوذ کرده بود. ابوترابی هنگام اسارت، خود را به مرگ زده بود تا تیر خلاص، کارش را تمام کند اما نیمهجان به درون نفربر انداخته شد و با سر به کف آن خورد. «مرا مستقیما به قرارگاه پشت خط منتقل کردند. یک سرهنگ دوم که فرمانده تیپ بود به اتفاق چند افسر عراقی، سوالاتی از من کردند. به خیال اینکه بازجویی زودتر تمام میشود، به زبان عربی و با کلمات مختصر جوابها را دادم. همین مساله باعث شد سوالات بیشتری کنند، به آنها گفتم من یک شاگرد بزازم و گشتیهای شما مرا دستگیر کردند، ما در روستای مجاور شما بودیم یک شب بیشتر در جبهه نبودهام و هیچ اطلاعی از وضعیت منطقه ندارم، دشمن مرا نشناخت و بعد از اینکه حاضر به دادن اطلاعاتی که میخواست نشدم، روی من حساسیت پیدا کرد.
برادر مجروحمان را که از هوش رفته بود، به هوش آوردند و با تهدید از او بازجویی کردند، او هم با اینکه جوان متعهدی بود صرفا برای اینکه جوابی به آنها داده باشد، گفت «هیچ اطلاعی ندارم و مسئولیت من با ابوترابی است.» با این سخن عراقیها با اصرار بیشتری برخورد کردند و تهدید کردند که اگر صحبت نکنم، سرم را با میخ سوراخ میکنند. سرهنگ عراقی به افرادی که آنجا بودند گفت «این حق خوابیدن ندارد. ما نیمه شب برای اعتراف گرفتن میآییم. اگر اطلاعات لازم را به ما نداد، سرش را با میخ سوراخ میکنیم.» بعد هم مرا تحویل سربازی دادند و او را مکلف کردند که شب مانع خوابیدن من شود.
با اینکه عراقیها معمولا راست نمیگفتند ولی آن شب به وعده خودشان عمل کردند. آخر شب بود که همان سرهنگ برای بازجویی آمد. هنگامی که جوابهای اول شب را گرفت، میخی روی سرم گذاشت، با سنگ بزرگی روی آن میزد. صبح هیچ نقطهای از سرم جای سالم نداشت و همه جایش شکسته و خونآلود بود ولی ضربهها طوری نبود که راحت شوم. ساعت هشت صبح مرا سوار جیپی کردند و به پشت مقر فرماندهی قرارگاه بردند. سرهنگ یک لیوان چای جلوی ما گذاشت و گفت "این آخرین مایعی است که مینوشید؛ مگر آنچه ما میخواهیم بگویید." پس از آن مرا سینه دیوار گذاشتند و سربازها آماده آتش شدند اما بعد از تهدید فراوان، سرانجام دست برداشتند. در اسارت برای اعتراف گرفتن چندین بار مرا به پای چوبه دار بردند و شماره یک و دو را گفتند و دوباره برگرداندند. در طول این روز، چندین مرا بردند و آوردند». (۱۹۸ و ۱۹۹)
خدایا تا انقلاب مهدی آقامون را نگه دار!
او اولین سخنرانی خود را در آغاز محرم ۱۴۰۳ به چگونگی اقامه عزای حسین اختصاص داد و به اُسرا گفت که از درگیر شدن با دشمن بپرهیزند. او در این ایام، دو زانو مینشست و با چهرهای برافروخته از امام حسین(ع) و یارانش میگفت. یک بار در خلال سخنانش گفت «اگر عراقیها اجازه عزاداری به ما نمیدهند و کُتکمان می زنند، پس ما نباید عزاداری جمعی داشته باشیم. چون هدف از اقامه عزای حسینی و نماد بیرونیاش تاثیرگذاری روی مردم است اما اولین فلسفهاش تاثیرگذاری بر خودمان است. پس حالا که ما نمیتوانیم بر روی عراقیها تاثیرگذار باشیم، دیگر مرحله دیگرش را از دست ندهیم و روی خودمان کار کنیم. پس هر کس، خودش زیر پتویی که هست عزاداری کند.»
این توصیه فقط مربوط به عزاداری امام حسین(ع) نبود. بلکه آن موقع که هنوز نماز جماعت ممنوع نشده بود و اسرا بعد از نماز جماعتشان دعای «خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار» را یکصدا اما بیصدا میخواندند، عراقیها مجبورشان کرده بودند که «نباید نام خمینی را بیاورید.» ابوترابی برای اینکه نماز جماعت تعطیل نشود، به همه توصیه کرد که «شما بگویید «خدایا خدایا تا انقلاب مهدی آقامون را نگه دار.» خدا که میداند آقاتون کیه! دلیلی ندارد که بگویید خمینی. تازه این محترمانهتر هم هست. خدا هم برایتان استجابت میکند.»
عراقیها اعلام کردند که نماز جماعت ممنوع است و هیچ کس حق ندارد نماز را به جماعت بخواند. این بار هم «حاج آقا فرمودند اینها ممکن است ما را در فشار قرار دهند تا نماز را ترک کنیم! بنابراین برای حفظ واجب باید از مستحب گذشت.» از این پس نماز به جماعت برگزار نمیشد اما همه سعی میکردند تا در یک زمان معین نماز را اگرچه بهتنهایی، با هم بخوانند و همبستگی خود را حفظ کنند اما عراقیها دست بردار نبودند. آنها به هر بهانه اسرا را به شدیدترین نحوه شکنجه میدادند و در این کار، جاسوسان و منافقان یارشان بودند. (۲۴۱ و ۲۴۲)
توسل جستن ابوترابی به حضرت زهرا(س) در هواپیمای بازگشت
ابوترابی به بغداد منتقل شد و فرماندهی اردوگاه را از دست داد. او ۲۰ روز در بغداد بود و ۱۹ خرداد ۱۳۶۴ به جمع دوستانش در «اردوگاه موصل یک قدیم» پیوست اما بیش از دو روز نگذشته بود که او را دوباره به بغداد منتقل کردند. این نقل و انتقالات مقارن با شبهای قدر بود. شاید عراقیها نمیخواستند او در میان اسرا باشد و سخنی بگوید؛ هرچند که در یکی از همین شبها از قرب به خدا در شبهای قدر گفت.
برای اولین باری که ابوترابی را به بغداد منتقل کردند، علت دیگری هم ذکر شده است. طی توافقاتی که دولتهای ایران و عراق زیر نظر صلیب سرخ جهانی صورت داده بودند، تصمیم گرفته شد تا عدهای از اسیران معلول، مسن و یا خانوادههایی که به اسارت درآمده بودند، مبادله شوند. اسرای ایرانی در اردوگاههای عراق، وقتی از موضوع مطلع شدند، به یک توافق تقریبا کامل رسیدند که در صورت امکان فردی را که مورد تایید اکثریت باشد، در این مبادله قرار دهند تا بتوانند به درستی موقعیت و وضعیت اسرا و شرایط غیرقابل تحمل و سخت را به اطلاع مسئولین ایرانی برساند.
پس از مشورتهای متعدد، سیدعلیاکبر ابوترابی انتخاب شد و با اصرار، نظر او جلب شد؛ به خصوص با این ترفند که اگر او و امثال او به ایران بروند، میتوانند در برقراری صلح و آتشبس کمک بزرگی انجام دهند. ابوترابی را در میان اسرای دیگری از اردوگاههای مختلف، ابتدا به بغداد و ۲۰ روز بعد به فرودگاه منتقل کردند. در فرودگاه، عراقیها برای آخرین بار فهرست اسرا و علت مبادله را کنترل میکردند و ابوترابی را به علت دارا نبودن شرایط لازم از هواپیما پیاده و او را به یکی از زندانهای بغداد بردند و به همین علت او را بارها بازجویی و مورد شکنجه و آزار و اذیت قرار دادند و سرانجام به اردوگاه بازگرداندند.
سیدعلیاکبر ابوترابی پس از بازگشت به اردوگاه به دوستانش گفت «وقتی من در مقابل اصرار شما قرار گرفتم و فعالیتها و جنب و جوش و امیدواری شما را مشاهده کردم، نخواستم شما را ناراحت کنم. با توجه به اینکه فکر میکردم صلیب سرخ و عراقیها را نمیتوانید راضی کنید. وقتی دیدم مسائل حل شد و وارد هواپیما باید بشوم، به مادرم فاطمه زهرا(س) متوسل شدم و گفتم «مادر! من با این بچهها آمدهام، دوست دارم با اینها به میهن برگردم. در مقابل والدین اسرا، خانواده آنها و امام عزیز چگونه سر بلند کنم. اگر فکر کنند که من به بهانه رساندن درخواست اسرا، خود را از زندان نجات داده ام، چه کنم؟ زهرا جان! مادر عزیزم! این مساله برای من قابل تحمل نیست تا اینکه داخل هواپیما، پروندهها مورد بررسی قرار گرفت و مرا به علت نداشتن شرایط، بازگرداندند. باور بفرمایید وقتی این جمله را شنیدم، خیلی خوشحال شدم و احساس کردم دختر پیغمبر دعای مرا پذیرفته است.» (۲۷۸ و ۲۷۹)
سختترین روز اسارت ابوترابی
خبر ارتحال امام خمینی در ۱۴ خرداد ۱۳۶۸ در حالی تکریت پنج را در غم فرو برد که برخی اردوگاهها از چند روز قبل از فوت ایشان، خبر کسالت را در روزنامههای عراقی خوانده بودند و اطلاع داشتند. اینان در آن چند روز پیش از ارتحال، برای شفای امام صلواتها نذر کردند و دعاهای توسل خواندند. «روز ارتحال امام، برای ما سختترین روز اسارت بود. ما آن زمان در اردوگاه تکریت بودیم. اردوگاه کوچکی بود که کمتر از ۱۶۰ نفر را در آنجا به عنوان مخالف گردآورده بودند.
در همین اردوگاه بودیم که صبح ۱۴ خرداد، پس از آمار و هنگام خوردن صبحانه، دو تن از آشپزها که ایرانی بودند، با چهرهای رنگ پریده، به سرعت به آسایشگاه داخل شدند و با حالتی نگران، جای خود ایستادند. فهمیدم که از موضوعی نگرانند و گویا با من کاری دارند. به گونهای که دیگران متوجه نشوند، به سراغشان رفتم. دیدم که اشک در چشمانشان حلقه زده است. با آنها به داخل حیاط رفتیم. آنها گفتند که از رادیو عراق خبر ارتحال حضرت امام را شنیدهاند. من به آنها گفتم «شما عرب زبان نیستید و ممکن است درست متوجه نشده باشید. حضرت امام کسالت دارند و ممکن است این دشمنان دروغ گفته باشند یا شما خبر را درست نفهمیده باشید.» به آنها تاکید کردم که موضوع را جایی مطرح نکنند.
مشغول صحبت بودیم که ناگهان افسر بعثی وارد اردوگاه شد و به من گفت «ابوترابی! بیا، با تو کا دارم.» او مرا به داخل اتاقشان برد و گفت «تاکنون چند بار رادیو عراق خبر رحلت رهبر شما را اعلام کرده و دروغ بوده است. امروز هم خبر درگذشت رهبر شما را اعلام کردند و من فکر کردم همچون دفعههای قبل دروغ باشد. بنابراین رادیوهای برخی از کشورها را گوش کردم. فهمیدم که دروغ نیست و همه رادیوها این خبر را اعلام کردند.»
او سخنش را اینگونه ادامه داد «ایشان مرد بزرگی بود و من تسلیت عرض می کنم. من نگران هستم که بچهها اگر بفهمند، چه عکسالعملی نشان خواهند داد!» من به او گفتم «اگر شما بچهها را از عزاداری منع کنید، عواقب بدی خواهد داشت.» او گفت «این حق شماست که عزادار باشید.» از او و سربازانش خواستم که این خبر، در اردوگاه منتشر نشود. چون ممکن است اثرات منفی به بارآورد. آمدم و کمکم به برادران گفتم «حضرت امام کسالت دارند و شما بروید دعا کنید.»
با اعلام خبر بیماری حضرت امام، غم و اندوه همه اردوگاه را فراگرفت و در آسایشگاه ما برنامه دعای توسل برگزار شد. دعا که تمام شد، یکی از برادران ۱۹ ساله ما به نام علی اهل شوش، با گریه پیش من آمد و گفت «ابوترابی! چرا ما یتیم شدیم، به ما نمی گویی؟» من حرف او را انکار کردم و گفتم «این چه حرفی است که میزنی؟» او دوباره اصرار کرد. من هم انکار نمودم. او گفت «ابوترابی! پس شما بیخبر هستید.» به او گفتم «موضوع از چه قرار است؟»
علی حرف خود را اینگونه ادامه داد «در حالی که مشغول دعای توسل بودیم، خوابم برد. ناگهان در عالم رویا خودم را به همراه دیگر دوستان در آسمانها دیدم. دیدم که آسمانها را چراغانی کردهاند و همه جا را زینت دادهاند و پیامبران و امامان و اولیای خدا، همه صف کشیدهاند. ناگهان این ندا بلند شد "السلام علیک یا روح الله" من متوجه شدم که حضرت امام از دنیا رحلت فرمودهاند...» آن روز اسرا وقتی از خبر رحلت امام مطمئن شدند تا ساعتها فقط گریه بود و اشک و آه و ناله و وقتی به آسایشگاه دو رفتند تا به ابوترابی تسلیت بگویند، او هنوز سر بر سجده داشت. در این لحظه از سجده بلند شد و کنار دیوار آسایشگاه ایستاد و پس از آنکه همه را به سکوت فراخواند شروع به سخن کرد... بر شماست ای فرزندان امام و ای رهروان پرتوان راهش، اینک که پدر خویش از کف دادید، با خدمت به هم و به این ملت و امت، از دستاورد پدر خویش که این انقلاب مقدس اسلامی است، حفاظت و حراست نمایید تا هم وفاداری خود را ثابت کرده و هم بیش از گذشته از دعای خیر آن حضرت بهرهمند و برخوردار باشید.
سیدعلیاکبر ابوترابی پس از پایان سخنانش ۴۰ روز عزای عمومی اعلام کرد و در هفته اول همه اسرا در حیاط اردوگاه دایرهوار می نشستند و فاتحه میخواندند و قرآن تلاوت میکردند. سپس در آسایشگاهها تا ۴۰ روز سوگواری ادامه داشت تا اینکه روز عرفه که حدودا مصادف بود با چهلمین روز ارتحال امام خمینی، ابوترابی سخن گفت. او از قیام سال ۱۳۴۲ و از نظم و انضباط و برنامهریزی امام در زندگی و از تقوا و علم و عمل و فضائل اخلاقی ایشان گفت و افزود «به هر حال حضرتشان با فضائل اخلاقی بسیار و پاکی و تقوا و علم و عمل و امتیازات و ارزشهای والا، بیش از آنچه بتوان توصیف کرد در این دوره آخرالزمان راهگشا و راهنمای این ملت و این امت گشتند و در رشد بخشیدن به این ملت و دستیافتن به اهداف مقدس و ارزشمند، با موفقیتی چشمگیر روبرو شدند. (۲۹۷ تا ۳۰۲)
ابوترابی در نگاه رهبر شهید انقلاب
یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۶۸، سیدعلیاکبر ابوترابی پس از ۱۰ سال اسارت در اردوگاههای عراق با آیتالله خامنهای رهبر انقلاب دیدار کرد. وی در این دیدار ضمن تجلیل از مقام امام خمینی گفت «ما امیدواریم بتوانیم عمر بازیافته خود را به تبعیت از ولایت فقیه و در راه اهداف مقدس انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی ایران به کار بندیم و در کنار این ملت ایثارگر و فداکار در راه سازندگی آینده این کشور تلاش کنیم.» در این دیدار رهبر انقلاب اسلامی ضمن تمجید و ستایش از مقاومت آزادگان از «خدمات بسیار ارزنده» سید علی اکبر ابوترابی که در دوران اسارت، مامن و پناهگاه معنوی برای اسرا بود، تشکر و قدردانی کرده و آن را تفضل الهی برای آزادگان برشمرد. (صفحه ۳۱۴)
هنوز دو هفته از آزادی ابوترابی نگذشته بود که حضرت آیتالله خامنهای رهبر معظم انقلاب او را به سِمت نماینده خود در امور آزادگان منصوب کرد. «...اینجانب با توجه به خدمات جنابعالی در دوران ۱۰ ساله اسارت و آشنایی با مسائل آزادگان عزیز، شما را به نمایندگی خود در امور آزادگان منصوب میکنم تا با ایجاد رابطه مستمر و منضبط با آزادگان سرافراز به تامین نیازهای معنوی و فکری و حفظ روحیه انقلابی آنان بپردازید و در سایه همکاری با ستاد امور آزادگان و سایر مراجع و مراکز که در امور آزادگان فعالند، پیگیر نیازمندیهای این عزیزان باشید. (صفحه ۳۱۷)














