اشمیت یکی از منتقدان لیبرال دمکراسی غربی است؛ در واقع، نه تنها منتقد لبرالیسم غربی است بلکه شدیدتر از آن منتقد تحمیل این جهان بینی خاص غربی بر بقیه جهان است. برای اشمیت داستان از بعد از جنگ جهانی دوم شروع می شود که نظم نوین جهانی دگرگون می شود و نفوذ جهان کهن اروپایی جای خود را به قدرت های انگلیسی-آمریکایی، به رهبری ایالات متحده آمریکا، می دهد.
از نظر او در دل این دگرگونی بنیادین بسیاری از اصول موضوعه تغییر می کند. برای اشمیت چند چیز مهم است: نخست، سیاست عرصه ای است که با دوگانه دوست / دشمن تعریف می شود. او نمی گوید در سیاست هر کشور یا دوست است یا دشمن بلکه می گوید آنکه در سیاست عامل تعیین کننده است دوگانه دوست / دشمن است. یک کشور با بسیاری از کشورها دوست است و با بسیاری دشمن است و بسیاری دیگر نه دوست است نه دشمن. اما کشورهایی که نه دوست هستند نه دشمن در معادلات سیاسی کنار گذاشته می شوند؛ آنها نه خطری دارند و نه منفعتی. از این رو است که اشمیت می گوید سیاست عرصه دوگانه دوست و دشمن است. دوم، حاکمیت عرصه تصمیم در استثناهاست؛ یعنی حاکم کسی نیست که مطابق رویه های عادی تصمیم بگیرد بلکه بیشتر در مورد تعطیل رویه های عادی و عمل مطابق استثناهایی است که برای شرایط موجود ضروری هستند. برای اشمیت پس از جنگ جهانی دوم و ظهور آمریکا به عنوان یک ابرقدرت که در تمامی جهان دخالت می کند این دو اصل از میان رفته اند.
او معتقد است که آمریکایی ها در سلطه خود مبانی دارند که چیزی نوین است مخصوصا نقض دو اصل پیشین است. آمریکایی ها پس از جنگ جهانی دوم توانستند ناوگان دریایی قدرتمندی بسط دهند و به زودی سعی کردند روش استعمار انگلیسی که دیگر وجود نداشت را درونی سازی کنند و آن را به طرزی دیگر اعمال کنند. این کار با یک جهان بینی خاص همراه است: لیبرال دمکراسی آمریکایی. اکنون لیبرال دمکراسی به گونه ای جدید درآمده است و خواهان سلطه بر کلیت جهان است. این لیبرال دمکراسی دیگر در سیاست دوست و دشمن قایل نیست؛ یعنی دیگر به دوستی و دشمنی سیاسی قایل نیستند. دشمن دیگر یک حکومت سیاسی نیست و ارتشش سربازان رسمی یک حکومت متخاصم نیست. زیرا دیگر سیاست با اصطلاحات جدیدی هدایت می شود: حقوق بشر، تروریزم، اخلاق، حقوق بین الملل و … . اکنون جنگ میان کشورها نیست بلکه اسم آن مداخله بشر دوستانه، جنگ های اخلاقی یا با انگیزه های اخلاقی و اجرایی کردن حقوق بین الملل است. این تبیین اشمیت به خوبی نشان می دهد که آمریکایی ها چرا درباره حقوق بشر یا انگیزه های اخلاقی استانداردهای دوگانه دارند: آنها از این واژگان برای جنگ استفاده می کنند.
در چنین حالتی هر دو اصل مهم برای اشمیت از میان می رود: نخست، کشور متخاصم هیچ حقوقی نخواهد داشت زیرا حریف سیاسی مشروع نیست بلکه آن کشور یک کشور تروریستی، سرزبازانش تروریست و جانی و مجرم و مردمش تهی از انسانیت دیده می شوند. اکنون دیگر حقوق میان کشورهای در جنگ، حقوق سربازان دو طرف متخاصم و مردم آن کشورها معنایی ندارد. همه آنها شرور و دیو دیده می شوند که کشتن آنها ضرورت می شود. از طرف دیگر، اصل دوم که توانایی تصمیم گیری حکومت ها است، نقض می شود؛ زیرا سلطه آمریکایی به راحتی بر اساس مداخلات بشردوستانه، اخلاقی یا حقوق بین الملل بارها و بارها حاکمیت کشورها نقض می شود. آنچه که به آنها امکان می دهد چنین کاری بکنند نقض اصل اول است و قدرت نظامی که دارند. خصوصا آمریکایی ها به زودی با تمرکز بر بسط نیروی دریایی امکانات نظامی فشار بر کشورها را ایجاد کردند. مانند نیروی دریایی استعماری انگلیس یا اروپایی ها در قبل از دو جنگ جهانی. با این تفاوت که بریتانیایی ها و اسپانیایی ها، فرانسوی ها و … خود را استعماری و امپراتوری می نامیدند اما آمریکایی ها این صفت را مخفی می کنند.
به بیان دیگر، آمریکا امپراتوری است مانند امپراتوری های گذشته که در حال استعمار و استثمار کشورهای جهان است اما این لفظ را به زبان نمی آورد بلکه زیر لوای مداخلات بشر دوستانه یا حقوق بشر یا حقوق بین الملل موضوع را پنهان می کنند.
حال می توان پرسید که اشمیت راه حلی هم دارد؟ پاسخ مثبت است. او می گوید که لیبرال دمکراسی غربی خاص غرب است و با فضای تاریخی و جغرافیایی و فکری غرب سازگاری دارد؛ نمی توان آن را بر بقیه جهان تحمیل کرد. همچنین، نباید در دنیا تنها یک ابرقدرت وجود داشته باشد که بر هر چیزی اعمال زور کند. بلکه باید مناطق مختلف جهان بر اساس جغرافیای سیاسی که خاص آنها است هر بخش تحت نفوذ حداقل یک ابرقدرت محلی باشد. کاری که آمریکا اکنون شدیدا با آن مخالف است.









