خبرگزاری مهر، گروه استانها- زهرا ژرفیمهر: از تبریز آغاز شد، اما مقصد فقط تهران نبود. مقصد، لحظهای بود که هزاران دل، همزمان ایستادند؛ لحظهای که حسینیه امام خمینی(ره) به احترام مردی که رهبری را نه در فاصله، که در همدلی معنا کرده است، به شگفتی ایستاد. ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، برای مردم آذربایجان شرقی، فقط یک دیدار نبود؛ تداوم همان تاریخی بود که از ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ آغاز شده بود.
دیداری که از جاده شروع شد
عصر بیستوهفتم بهمن حالوهوای شهر، شبیه قبل از یک تصمیم بزرگ بود. وقتی سوار اتوبوس شدیم، کسی بلند حرف نمیزد. هرکس چیزی را در دلش مرور میکرد. انگار همه میدانستند فردا، فقط تماشا در کار نیست؛ بلکه حضور در میان غوغا است.
اتوبوس که از شهر فاصله گرفت، چراغها صورتها را نیمهروشن میکرد. همه چیز در تبریز پشت سر میماند، اما غیرت تبریزی، همسفر ما بود. هرچه جلوتر میرفتیم، حس میکردم این جاده، فقط آسفالت نیست؛ امتداد حافظه جمعی ماست.
سپیده که زد، کنار امامزاده طاهرایستاده بودیم هوای صبح، سرد اما زلال بود. مزار شهدا آرام گرفته بود؛ آنقدر آرام که آدم ناخودآگاه صدایش را پایین میآورد. نماز صبح را همانجا خواندیم. این توقف کوتاه، انگار خطی میان دیروز و امروز بود.
دوباره راه افتادیم. اتوبوسها یکییکی به هم میپیوستند. پلاکها فرق داشت، مقصد یکی بود. تهران کمکم بیدار میشد. میدان آزادی، همیشه نماد رفتوآمد است، اما آن صبح، نماد آمدن بود؛ آمدن مردمی که با دلشان آمده بودند.
ساعت ۸:۳۰ صبح ۲۸ بهمن، وارد حسینیه امام خمینی(ره) شدیم. جایی که دیوارهایش سالهاست شاهد لحظههای مهم این ملتاند؛ اما هر بار، تازه از گذشته است.
روایت آدمها؛ دلهایی که با هم رسیدند
در راه تا جایگاه، گفتگوها خودشان شروع میشدند. یک کودک به اسم طاها طلوعی پرچم کوچکی در دست داشت. پرسیدم چرا آمدهای؟ گفت: مامانم گفت آقا دوستدار بچههاست. میخوام از نزدیک ببینمش مادرم.
یک نوجوان بنام اسما تیرانداز، ساکتتر بود. گفت اولین بارش است میآید و میگوید برای این دیدار با رهبری ۵ شب است که ار سر شوق نخوابیدم تا لحظه دیدار برسد.
شعارها کمکم اوج میگرفتند. صداها از دل جمعیت بالا میآمد، بیتمرین، بیدستور و آخرین و نزدیک ترین شعار به ورود حضرت یار، ای پسر فاطمه، منتظریم بیایی، بود.
صبوری جمعیت، خودش یک پیام بود. کسی عجله نداشت. همه میدانستند این انتظار، ارزش صبر دارد. قلبها پر بود از آلالههای انقلاب؛ همان گلهایی که سالهاست از خاک آذربایجان روییدهاند.

لحظه ورود؛ وقتی حسینیه ایستاد
با ورود رهبر انقلاب، حسینیه فقط شلوغ نشد؛ ایستاد.
کف زدنها، صلواتها، اشکهایی که بیصدا سرازیر میشدند. زمان، چند ثانیه مکث کرد. اینجا، دیدار فقط دیدن نبود؛ پیوند بود.
پیشدرآمد سخن؛ صداهایی از ایمان و تجربه
پیش از بیانات، علیرضا سلطانی شعری انقلابی خواند. شعر، فقط کلمه نبود؛ فریاد آرام نسلی بود که هنوز به فردا ایمان دارد.
پس از او، کریم ارسلانی، مبارز قدیمی انقلاب، پشت تریبون ایستاد. نطقش کوبنده ؛ شفاف وبیتعارف بود. از مسیر انقلاب گفت، از هزینهها، از ایستادن و تجربه، در صدایش موج میزد.
اجرای گروه سرود نوجوانان، تصویر آینده بود. صدایی جمعی از نسلی که ادامه راه را نه با شعار، که با باور میخوانْد.
سخنان رهبر انقلاب؛ داغ، عدالت و هشدار
رهبر انقلاب سخن را با یاد داغی تازه آغاز کردند. از حوادث دیماه گفتند؛ از خونهایی که بر زمین ریخت و دلها را سوزاند. تأکید کردند: ما داغداریم، ما عزاداریم. این جمله، فقط خبر نبود؛ همدردی بود.
ایشان با نگاهی دقیق، جانباختگان این حوادث را به سه دسته تقسیم کردند.
نخست، مدافعان امنیت و سلامت نظام؛ نیروهای انتظامی، بسیجی، سپاهی و همراهانشان که جان دادند و در شمار برترین شهدا هستند.
دوم، رهگذران بیگناه؛ مردمی که در خیابانهای شهر، بیآنکه نقشی در فتنه داشته باشند، قربانی شدند و به شهادت رسیدند.
سوم، کسانی که فریب خوردند؛ بیتجربه بودند، سادگی کردند و همراه فتنهگران شدند، اما پشیمان شدند و حتی نامه نوشتند و طلب حلالیت کردند.
رهبر انقلاب تأکید کردند که بهجز سردستهها، کودتاچیها و کسانی که از دشمن پول و سلاح گرفتند، بقیه فرزندان این ملتاند. برایشان طلب رحمت و مغفرت کردند و گفتند مسئولان بهدرستی آنان را شهید محسوب کردند. این نگاه، مرز روشنی میان عدالت و انتقام ترسیم میکرد.
در بخش دیگری از سخنان، هشدار روشنی خطاب به دشمنان و مزدوران داده شد. فتنه، بیهزینه نمیماند. آنان که آشوب و خشونت را ترویج میکنند، نتیجه کار خود را خواهند دید. پیام روشن بود.این ملت، حافظه دارد و این نظام، محاسبه میکند.
واکنش مردم؛ فهم مشترک
هر بار که سخن به نقطهای حساس میرسید، واکنش مردم یکدست بود. کف زدنها، صلواتها، تکان دادن سرها، همه و همه به یک نقطه اشاره داشتند و آن عزت ایران عزیزمان بود. نه هیجان کور، نه سکوت سرد؛ فهم مشترک خطابه عظیم به دشمنان انقلاب بود.
اینجا، فاصلهای میان گوینده و شنونده نبود. مردم، خودشان را در این روایت میدیدند.

پایان دیدار؛ آغاز خاطره
با پایان سخنرانی، حسینیه دوباره پر از صدا شد. کسی عجله نداشت که برود. انگار همه میخواستند چند ثانیه بیشتر این فضا را نگه دارند.
در راه بازگشت، تهران آرامتر میشد. غروب، رنگ ملایمی روی شهر میپاشید و من، بهعنوان یک دختر تبریزی، فهمیدم این دیدار، فقط یک برنامه نبود. اولین خاطره دیدار رهبری برای من، در همین غروب ثبت شد.
این دیدار تمام شد، اما اثرش باقی ماند بعضی روزها، در تقویم نمیمانند؛ در حافظه میمانند و خطاب به آنان که بیرون از این جمع، هنوز خیال میکنند میشود با فتنه و مزدوری آینده ساخت، این جمله از دل همین روایت بلند میشود، آنکه باد بکارد، طوفان درو خواهد کرد.









