به گزارش همشهری آنلاین، زن ۵۳ سالهای که به مشاور کلانتری گلشهر مراجعه کرده بود، با بیان اینکه ۳ فرزند دارم و خدا را شکر همگی سر و سامان گرفتهاند، قصه زندگی عجیب و پرفراز و نشیبش را اینگونه بیان کرد: من در یکی از روستاهای آشخانه به دنیا آمدم. زندگی ما پر از فقر بود. پدر و مادرم معتاد و همیشه لنگ پول مواد بودند و برای آن همه کار می کردند، تا حدی که در روستا مشهور بودیم. پدر و مادرم چندین بار دستگیر هم شدند، ولی باز روز از نو روزی از نو. آنها چند بار تصمیم گرفتند من، خواهر و برادر بزرگترم را معتاد کنند که متاسفانه برادرم هم مثل آنها معتاد شد.
چند وقتی بود مردی به روستای ما رفت و آمد میکرد و در این مسیر عاشق خواهر بزرگترم شد و برای ازدواج با او به پدر و مادرم پول خوبی پیشنهاد داد. همه «قادر »را میشناختند؛ او به آزار و اذیت زنهایش معروف بود. قادر دو زن و عروس و داماد و نوه هم داشت.
خواهرم به این وصلت راضی نبود، اما پدر و مادرم برای راضی کردن او از هر حربهای استفاده کردند. خواهرم را زندانی کردند و کتکش زدند. حتی آب و غذا نیز به او ندادند تا به این امر رضایت بدهد، ولی خواهرم راضی نشد و بالاخره به همین دلیل خودکشی کرد.
- طلاق عاطفی زنی که عاقلانه ازدواج کرد | از من خواستههایی دارد که در شأنم نیست
- ۳ روز است خانه نرفتهام، میخواهم زنم را طلاق بدهم!
در نیمههای آن شب دردناک، قبل از خودکشی، زمانی که پدر و مادرم حسابی خمار بودند، خواهرم یک کیف با وسایل و مقداری پول داد و گفت که از آن خانه فرار کنم و به جایی بروم که دست پدر و مادرم هرگز به من نرسد. او آدرس داییم را به من داد.
۲ روز آواره خیابانها بودم تا اینکه خانه داییم را پیدا کردم. چند روزی گذشت تا اینکه پدر و مادرم برای داییم خبر آوردند خواهرم خودکشی کرده و الان در سردخانه بیمارستان است. داییم مرا مخفی کرده بود، ولی من که ترسیده بودم، به یکباره عطسه زدم و آنها فهمیدند که من آنجا هستم.
پدر و مادرم مرا به خانه بردند و به خاطر این مسأله کتکم زدند و حسابی صورت و بدنم را سیاه و کبود کردند. هنوز دو روزی از این ماجرا نگذشته بود که خواستگار خواهرم برای گرفتن پولش آمد، اما پدر و مادرم همه آن پول را خرج مواد کرده بودند. آنها مرا که آن زمان فقط ۱۱ سال داشتم، به قادر پیشنهاد دادند که به عقد خودش درآورد. من هم در عالم بچگی فکر میکردم هر جا بروم بهتر از آن است که نزد پدر و مادرم بمانم.
با تهدیدهای پدر و مادرم و کتک مفصلی که از آنها خوردم، راضی شدم زن قادر بشوم. پدرم نیز پول بیشتری از او گرفت و قادر مرا با خودش برد. قادر به من گفت اگر دختر خوبی باشم هر کاری بگویم انجام میدهد و حتی یکی از آرزوهایم را برآورده میکند. من که از او میترسیدم به حرفهایش گوش میدادم. او هم به خاطر حرفشنویم با پدرم صحبت کرد و با همدیگر به پزشک قانونی رفتیم و جواز دفن خواهرم را گرفتیم و بدون آنکه کسی متوجه شود، خواهرم را دفن کردیم.
چند هفته ای در خانه با قادر تنها بودم تا اینکه همسران و بچههایش آمدند و دردسرهای من بیشتر شد. همینقدر بگویم که مجبور بودم کار خانواده ۱۳ نفره آنها را بهتنهایی انجام بدهم و در انتها نیز بدون غذا و با کتک بخوابم. آنها حتی زمانی که قادر با ماشین به شهرستان بار میبرد، مرا مجبور به گدایی می کردند. علاوه بر اینکه قادر گاهی مرا مورد ضرب و شتم قرار میداد، زنهای او از هیچ اذیت و آزاری نسبت به من کوتاهی نمیکردند.
سالها گذشت تا دختران و پسرم بزرگ شدند. حالا دیگر قادر هم توان کار کردن نداشت. از طرفی سکته مغزی و قلبی کرده بود و مثل یک تکه گوشت روی تخت دراز به دراز افتاده بود و بچهها خرجی را میدادند. زنها و بچههایش اموال او را بین همدیگر تقسیم کردند و به من و بچههایم چیزی ندادند. من هم مجبور شدم در خانه مردم کار کنم. پسرم هم کارگری میکرد.
زندگیمان با همه سختیهایش به خوبی میگذشت. در همین حال تصمیم گرفتم درس خواندن را شروع کنم. در یک مطب دکتر زنان کار پیدا کردم و منشی شدم. او به من کمک کرد به دانشگاه بروم. اکنون من متخصص زنان و زایمان هستم و فرزندانم نیز تحصیلکرده هستند. یکی از فرزندانم استاد دانشگاه است و دختر و پسر دیگرم نیز با تحصیلات عالیه موقعیت اجتماعی خوبی دارند و خدا را شکر همه ازدواج کردهاند و بچه دارند.









