سه شنبه 21 بهمن 1404
Tuesday, 10 February 2026

پالمرستون و بیسمارک؛ دو چهرۀ ممتاز رئالیسم سیاسی، با دو منطق متفاوت

عصر ایران سه شنبه 21 بهمن 1404 - 17:01
کنار گذاشتن بیسمارک توسط ویلهلم دوم، فقط تغییر یک صدراعظم نبود بلکه تغییر منطق سیاست خارجی آلمان بود. در واقع، آلمان از رئالیسم بیسمارکی به نوعی شبه‌امپریالیسم پالمرستونی بدون پشتوانۀ جغرافیایی مناسب لغزید؛ نوعی تقلید از بریتانیا، بدون داشتن موقعیت بریتانیا.

عصر ایران؛ بانو بیدرانی - در تاریخ سیاست مدرن، رئالیسم اغلب به‌عنوان یک سنت فکری واحد معرفی می‌شود؛ انگار همۀ سیاستمداران «واقع‌گرا» از یک نسخه پیروی می‌کنند. اما مقایسۀ لرد پالمرستون و اتو فون بیسمارک نشان می‌دهد که رئالیسم بیش از آن‌که یک دستورالعمل ثابت باشد، واکنشی است به موقعیت تاریخی، جغرافیایی و نیز ساختار قدرت. بیسمارک و پالمرستون، که در نوبت‌های پیشین دربارۀ اندیشه و مشی سیاسی آن‌ها توضیح دادیم، هر دو واقع‌گرا بودند، اما واقعیتی که می‌دیدند، یکی نبود.

 

رئالیسم امپراتوری امن

پالمرستون فرزند امپراتوری بریتانیا بود؛ قدرتی دریایی، جهانی و نسبتاً ایمن از تهدید مستقیم. همین جایگاه، نوع خاصی از رئالیسم را برای او ممکن می‌کرد که ارکان آن حمایت از دولت‌هایی بود که لزوما با بریتانیا همسو نبودند ولی تقویت آن‌ها در راستای تضعیف رقبای منطقه‌ای و جهانی بریتانیا بود. مثل حمایت دولت پالمرستون از امپراتوری عثمانی در برابر رقبای اروپایی بریتانیا.
 
 چنین حمایتی، آرمانگرایانه و ایدئولوژیک و ابدی نبود، بلکه تا جایی تداوم می‌یافت که تقویت عثمانی، منافع بریتانیا را تامین کند. به همین دلیل، پالمرستون در صورت لزوم مدافع "چرخش سریع اتحادها" بود. اگرچه این سیاست چندان اخلاقی به نظر نمی‌رسد، ولی دولت عثمانی و سایر دولت‌های تحت حمایت بریتانیا، پیشاپیش می‌دانستند که حمایت فردی مثل پالمرستون از آن‌ها دائمی نیست. 
 
لرد پالمرستون، برخلاف ادموند برک، پدر ایدئولوژی محافظه‌کاری، از انقلاب‌ نمی‌ترسید؛ البته به شرطی که در قارۀ اروپا رخ دهند و توازن قوا را به زیان روسیه، اتریش یا فرانسه بر هم بزنند. پالمرستون در مواجهه با نیروهای سیاسی سایر کشورها، می‌توانست از لیبرال‌ها حمایت کند و هم‌زمان با سلطنت‌طلب‌‌ها معامله کند، بی‌آنکه دچار تناقض شود؛ چون معیارش نه مشروعیت بود، نه اخلاق، بلکه فایدۀ فوری برای بریتانیا ملاک عمل او بود. جمله‌ی معروفش («بریتانیا دوست و دشمن دائمی ندارد…») صرفاً یک شعار نبود بلکه، خوب یا بد، خلاصۀ "رئالیسم امپراتوری بریتانیا" بود. یعنی کشوری که خود را در کانون قدرت جهانی می‌بیند، نه جزئی از یک بلوک قدرت.  

پالمرستون

 

بیسمارک: رئالیسم دولت-ملتِ تازه‌متولدشده

اما بیسمارک دقیقاً در نقطۀ مقابل پالمرستون ایستاده بود. آلمانِ او تازه متحد شده بود و از همه ‌سو در محاصرۀ بالقوه قرار داشت. پس رئالیسم بیسمارکی نه تهاجمی، بلکه پیشگیرانه و مهارکننده بود. او می‌دانست که بزرگ‌ترین خطر برای آلمان، نه ضعف، بلکه ترس دیگران از قدرت فزایندۀ این کشور است. به همین دلیل، پس از سال ۱۸۷۱، که در جنگ با فرانسه پیروز شد، اولا از جنگ پرهیز کرد؛ ثانیا فرانسه را منزوی، اما تحقیر مطلق نکرد؛ ثالثا روسیه و اتریش را هم‌زمان در کنار آلمان نگه داشت؛ رابعا جازه نداد آلمان به قدرتی "غیرقابل پیش‌بینی" تبدیل شود. در واقع بیسمارک سکاندار رئالیسم یک دولت-ملت نوپدید بود. رئالیسم در سلوک سیاسی بیسمارک، به معنای خودکنترلی آگاهانه است بود.
 
از حیث رابطۀ این دو نوع رئالیسم با "بی‌ثباتی در عرصۀ بین‌الملل"، باید گفت که پالمرستون از بی‌ثباتی استفاده می‌کرد اما بیسمارک بی‌ثباتی را مدیریت می‌کرد. پالمرستون می‌توانست با آتش بازی کند، چون بریتانیا دور از سایر کشورهای اروپایی ایستاده بود و موقعیت استراتژیک بهترین نسبت به آلمان داشت اما بیسمارک اگر آتش را شعله‌ور می‌کرد، کشور خودش هم در آتش می‌سوخت.
 
اما رئالیسم بیسمارکی چه رابطه‌ای با "اخلاق" داشت؟ در پاسخ به این سؤال باید گفت که بیسمارک نه اخلاق‌گرا بود و نه ایدئولوگ؛ اما برخلاف تصور رایج، نسبت به پیامدهای اخلاقی قدرت بی‌اعتنا هم نبود. او می‌دانست جنگِ بی‌حد، نه‌تنها غیراخلاقی، بلکه غیرعقلانی است. این همان نقطه‌ای است که رئالیسم او به نوعی «اخلاق منفی» می‌رسد. در واقع اخلاق سیاسی برای او نه اخلاق فردی یا آرمانی، بلکه اخلاقِ اجتناب از فاجعه بود. 
 
بیسمارک

 

پایان بیسمارک، آغاز لغزش آلمان

کنار گذاشتن بیسمارک توسط ویلهلم دوم، فقط تغییر یک صدراعظم نبود بلکه تغییر منطق سیاست خارجی آلمان بود. آنچه با این برکناری از دست رفت، اصولی از این دست بود: سیاست ئتلاف‌های پیچده؛ اولویت ثبات بر اعتبار و قدرت؛ پرهیز از تحریک هم‌زمان چند قدرت بزرگ. اما آنچه جایگزین این اصول شد عبارت بود از: نمایش افراطی قدرت دریایی؛ جاه‌طلبی، بدون محاسبۀ دقیق واکنش دیگران.
 
در واقع، آلمان از رئالیسم بیسمارکی به نوعی شبه‌امپریالیسم پالمرستونی بدون پشتوانۀ جغرافیایی مناسب لغزید؛ نوعی تقلید از بریتانیا، بدون داشتن موقعیت بریتانیا. پیامد ناخواسته و پارادوکسیکال این تغییر سیاست، این بود که جانشینان بیسمارک، آلمان را به ورطۀ جنگ جهانی اول درانداختند. طنز تاریخ این است که بیسمارک آلمان را با جنگ متحد کرد و با صلح حفظ کرد، اما جانشینانش آلمان را با "نمایش قدرت" خواستند "بزرگ‌تر" کنند، ولی این کشور را به چاه جنگ جهانی اول فکندند؛ جنگی که نهایتا موجب کوچک‌تر شدن آلمان هم شد. از این زاویه، می‌شود گفت که جنگ جهانی اول نه نتیجۀ غیبت رئالیسم بیسمارکی بود.
 
جنگ جهانی اول
 

 

جمع‌بندی

پالمرستون و بیسمارک هر دو واقع‌گرا بودند، اما رئالیسمِ پالمرستون توأم با قدرتِ امن بود و رئالیسمِ بیسمارک توأم با قدرتِ آسیب‌پذیر. در دل این آسیب‌پذیری، که از بین بردن فوری آن خارج از توان آلمان در آن روزگار بود، رئالیسمِ بیسمارک در مقایسه با سیاستِ جانشینان وی، به گواهی تاریخ، بسیار عقلانی‌تر بود و در ایجاد "قدرت پایدار" برای آلمان نقش بسزایی داشت؛ اما پس از بیسمارک، قدرت‌نمایی و فزون‌خواهیِ تحریک‌کنندۀ چهار صدراعظم بعدی آلمان (فون کاپریوی، شلودویگ، فون بولو و فون بتمان)، نهایتا این کشور را درگیر جنگ جهانی (1914) کرد. 
 

منبع خبر "عصر ایران" است و موتور جستجوگر خبر تیترآنلاین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. (ادامه)
با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت تیترآنلاین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هرگونه محتوای خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.