خبرگزاری مهر- گروه استانها: خبر که رسید «مطهری شلوغ شده»، هنوز توی خیابان بودم.
هوا سرد بود؛ از آن سرماهایی که از یقه میزند بالا و دستها را بیحس میکند. ترافیک سنگین بود، ماشینها ایستاده بودند و گاهی بوقها بیهدف توی هوا میچرخیدند. هنوز خبری نبود، اما تجربه میگفت شب، شبِ سادهای نمیماند.
وقتی رسیدم، اولین چیزی که دیدم، بچههای پلیس و بسیج بودند. وسط میدان ایستاده بودند؛ بیماسک، بیپناه، بیاغراق شجاع. چند زن وسط جمع شعار میدادند. صداها بالا میرفت، موج میگرفت، برمیگشت. هنوز همهچیز شبیه یک شلوغی کنترلپذیر بود. نه ضربهای، نه زخمیای. فقط نگاههایی که تیزتر شده بود.
هنوز یادداشت اولم را کامل نکرده بودم که خبر بعدی آمد: «انقلاب تجمع شده». دوباره افتادم توی ترافیک. وقتی به محدوده بیمارستان رسیدم، فضا عوض شده بود. دو ساعت قبل همینجا ایستاده بودم، اما حالا خیابان، خیابانِ دیگری بود.
نیروهای امنیتی و اغتشاشگرها روبهروی هم بودند. گاز اشکآور که زدند، همهچیز در دود گم شد. آدمها دویدند، سرفه کردند، چشمها قرمز شد. دوربینم بخار گرفت و برای چند ثانیه، هیچچیز دیده نمیشد.
روز اول، دستکم در ظاهر، اتفاق خاصی نیفتاد. شب که جمع شد، خیابان آرام گرفت. اما این آرامش به نظر آرامش واقعی نبود...
روز دوم، دوباره همهچیز از مطهری شروع شد. اینبار وقتی رسیدم، زنها وسط جمع بودند. شعار میدادند. هر بار نیروی انتظامی تذکر میداد، جیغها بالا میرفت. صداها روی هم میلغزید. یادداشتبرداری سخت شده بود؛ چون هر جمله، نصفه میماند.
اما انقلاب، اوضاع متفاوت بود؛ فضا ملتهبتر بود. زن لیدر شروع کرد به شعار دادن و توهین. نیروها تذکر دادند. ناگهان هجوم آوردند. در چشمبههمزدنی یکی از نیروهای امنیتی چاقو خورد. صدای افتادنش هنوز توی گوشم مانده.
نیروی انتظامی خودش را حائل کرد. بین مردم عادی و اغتشاشگرها ایستاد. یکی از معترضها جلو آمد. گفت اعتراض داریم، اما اغتشاش نمیکنیم. اجازه گرفت کف خیابان بنشیند. چند شعار درباره گرانی داده شد. فضا کمی خوابید...
اما این آرامش، نماند. جو شکست. درگیری اغتشاشگران با سلاح سرد شروع شد. من عقبتر ایستاده بودم و فقط میدیدم. نیروهای مردمی و امنیتی خویشتندار بودند. فحش میشنیدند، هل داده میشدند، اما واکنش تند نشان نمیدادند. همین صبوری، عجیب جواب داد. بخشی از جمعیت آرام آرام کنار کشید. آدمها رفتند سمت خانه.
هر بار که نیروها میرفتند سمت یک زن لیدر، چند مرد با چاقو دورش حلقه میزدند. لیدرهای مرد که شناسایی میشدند، ناگهان ده نفر هجوم میآوردند و راه فرار باز میشد. بیشترشان جوان بودند؛ هجده تا بیستوچند ساله. هیجانی، تحریکشده.
شب که تمام شد، خیابان ماند و رد پاها.
دود رفته بود، اما سنگینیاش هنوز توی سینه شهر بود. من ماندم با دفترچهای پر از جملههای نصفه و این حس که بعضی شبها، فقط باید دید و ثبت کرد..









