خبرگزاری مهر: گروه استانها: هجدهم دی ماه ۱۴۰۴، روزی است که با خون نوشته شد. آنچه ابتدا با نام «اعتراضات» شناخته میشد، به تدریج چهرهای تیرهتر به خود گرفت. خیابانهایی که قرار بود صحنه اعتراض مسالمتآمیز مردم باشد، تبدیل به میدان جنگی شد که در آن، قانون و نظم جای خود را به هرج و مرج داد.
آتشسوزیهایی که اماکن دولتی را در بر گرفت، خودروهای نیروی انتظامی که به آتش کشیده شدند و در نهایت درگیریهایی که جان انسانهای بیگناه را گرفت، همه و همه تصویری تاریک از روزهایی کشید که برای همیشه در خاطره ملت ایران باقی خواهد ماند.
صدای مقاومت از زیر آوار فتنه
اما پشت این وقایع جانسوز، داستان انسان هایی نهفته است که هر کدام روایتگر فداکاری و ایثاری است که در آن شبهای سیاه رقم خورد. نمونهاش روایت مدافع امنیتی است که در خیابانهای بیرجند، با جان و دل خود سپری شد تا آرامش را حفظ کند.
آن شب، خیابان معلم بیرجند تنها یک خیابان نبود، بلکه فرش پای افراد کوچک و بزرگی بود که برخی به نشانه اعتراض آمده و عدهای فقط برای اغتشاش. هوای زمستان، بیرحمانه میگزید و تاریکی، صحنه را در برگرفته بود.
زمان در سرمای سوزناک ۱۸ دیماه تند میدوید. این مدافع، به همراه دیگر همکارانش از ساعتی قبل، برای کنترل آشفتگی احتمالی در سالن شهید سرحدی و اطراف آن، آمادهباش بودند. نفسهایشان در هوای سرد ابر میشد و نگاههایشان از لبه کلاههای ایمنی، تیز و مراقب بود.
آنها میدانستند این تنها یک گشت معمولی نیست چراکه جمعیتی در هم پیچیده از احساسات مختلف در آن سوی خیابان جمع شده و فاصله بین اعتراض و اغتشاش، گاه به باریکی یک نخ است.
وقتی جان، سپر حفاظت شهر میشود
هر یک از آن مردان یونیفرمپوش، در آن لحظات نفسگیر، حافظ جان و امنیت مردمی بودند که در آن پیچ تاریخی و احساسی ایستاده بودند. مردمی که شاید برخی معترض بودند و برخی اغتشاشگر و عدهای فقط تماشاچی.
آنها وارد شدند تا تنها با سپر جان خود، حافظ مردم باشند چراکه حق استفاده از هیچ نوع سلاح دفاعی نداشتند. در میان هیاهوها، عده زیادی صف خود را از اعتشاش جدا کردند. برخی هم که پای درس رسانه مجازی دشمن، خشونت را پاس کرده بودند، به رفتارهای غیرانسانی خود ادامه دادند.
وی در میان حلقهای از جوانان خشمگین و مشتهای گره کرده گیر افتاده بود. با وجود توهینها و فشار فیزیکی، همچنان با بردباری تلاش میکرد، نه با تهدید، که با استدلال و درخواست، مردم و حتی آشوبگران را به سوی امنیت فرابخواند.
ناگاه، از میان انبوه چهرههای درهم، مشتی آهنین و بیرحمانه، مانند توپی فولادین، گیجگاه سمت چپش را نشانه رفت. دنیا پیش چشمانش چرخید و سپس در سیاهی مطلق فرو رفت. او دیگر آن ضربه را احساس نکرد که جسم برندهای، سه بار پشتش را درید و دردی مانا بر قفسه سینهاش نشست.
درد را در آن لحظه نفهمید. چشم که گشود، جهان به سفیدی استریل تخت بیمارستان تبدیل شده بود. سقف سفید، نور مهتابی و بوی تند ضدعفونی.
سکوت اتاق، تضاد عجیبی با غوغای خیابان داشت. هوشیاری به تدریج بازمیگشت و با خود، موجی از درد میآورد. ذهنش، پیش از جسمش به صحنه بازگشت. تصویر آن جوانان، آن مشت آهنین و وظیفهای که ناتمام مانده بود.
او بر تخت بیمارستان دراز کشیده بود، اما روحش هنوز در خیابان معلم بیرجند، در آن سرمای سوزان هجدهم دی، در حالی که بهای حفاظتش را با خون خود بر سنگفرشها رقم زده بود، ایستاده باقی مانده بود.
این روایت، یک تراژدی شخصی نیست، بلکه فصلی از رنجنامه جمعی از مدافعان امنیت است که در شامگاه فتنه هجدهم دی رقم خورد. آشوبی سازمانیافته که نه تنها خانوادههای بسیاری را در کشور داغدار کرد، بلکه سلامت و آرامش مردان و زنان بیادعایی را نیز به غارت برد و جسم و روان آنان را در چنگال خود اسیر کرد.









