خبرگزاری مهر، گروه استانها: شبهای هفدهم و هجدهم دی، شهر دیگر شبیه خودش نبود. ما وسط ماجرا ایستاده بودیم؛ نه پشت میز. دستمان اگر سلاحی بود، در بهترین حالت وینچستری با ساچمههای پلاستیک فشرده؛ شلیک از دویست، سیصد متر، یا به مقصد نمیرسید یا اگر میرسید، اثری نداشت. میدان نابرابر بود و ما تازه داشتیم میفهمیدیم چقدر دشمن را دستکم گرفتهایم.
شب اول، اسلحه پینتبال دستم بود؛ گلولههایی که میتوانست زمینگیر کند، اما سهم ما پلاستیک فشرده بود. همان شب فهمیدیم آنطرف، «محلی» نیست. از شعارها و چهرهها معلوم بود غریبهاند. چند نفرشان را گرفتیم؛ بعضی ایرانی بودند، اما باز هم از این کوچهها نبودند. اینجا، ساعت چهار عصر، مادرم نمیتوانست برای نان از خانه بیرون برود؛ امنیتِ ناموسِ مردم خط قرمز بود و شکستنِ آن برای بچه پایینشهر، سنگینتر از هر زخم.
با «یا حیدر» جلو رفتیم؛ انرژی میگرفتیم و عقب مینشستند. نیرو بود، اتوبوس بود، یگان امداد مستقر؛ اما حقیقت تلخ این بود که در میان جمعیت، دهدوازده نفر سلاح جنگی داشتند و بقیه با قمه و چاقو و زنجیر میآمدند. وقتی شلوغ میشد، لیدرها کنار میکشیدند و میدان میماند و دستهای خالی.
یک شب، رفیقی رفت بالای وانت تا حرف بزند؛ کوکتل مولوتف پاسخ گفت. بهخاطر یک خم شدن، زنده ماند. غیرت را اینجا میشود دید؛ نه در حرف. شهید دادیم و مجروح. کسانی بودند که میتوانستند بروند و نرفتند. فرمانده مسجد چهارراه برق، اول بچهها را امن کرد، بعد با یک چوب دستی برگشت؛ تجهیزات را گذاشت تا به دست دشمن نیفتد و همانجا زمینگیر شد.
اینها مردم عادی نبودند؛ سازمانیافته بودند، با بدنهایی غیرعادی، با مواد، با جسارتی که از دیوار صاف بالا میرفت و دوربین و چراغ را میزد. اعتراض اگر اقتصادی است، چرا فروشگاه و بانک و مسجد؟ چرا امنیت مردم؟ یکی را گرفته بودیم؛ گفته بودند چاقو بگیر، یک بسیجی را بکش، کیسه برنج میدهیم.
وقتی شیپور جنگ زده میشود، مرد و نامرد معلوم میشود؛ همان که شهید چمران گفت. این روایت، ترس نیست؛ واقعیت میدان است. و واقعیت اگر گفته نشود، دوباره تکرار میشود.









