همشهری آنلاین- گروه گزارش: یکی با پارچههایی که داشت پرچم ایران میدوخت، یکی چند تومان پساندازش را صرف تهیه روزنامهدیواری و یا لباس و لوازم صحنه تئاتر میکرد. کسانی هم از مهارتشان در سرود، روایتگری، نقاشی، خطاطی، ساخت کاردستی و باقی هنرنماییها مایه میگذاشتند. اغلب، منتظر زنگهای تفریح و آخر میمانند تا به چشم بر هم زدنی خود را به خانم یا آقای معاون پرورشی برسانند. آن روزها صفر تا صد امور کمیته برگزاری برنامههای دههفجر در دست معاونان پرورشی بود که حالا از آنها یادی به خاطر دانشآموزان آن سالها باقی مانده است.
آرزوهای دههفجری
باد به غبغبشان میافتاد وقتی اسمشان در فهرست اعضای کمیته برگزاری برنامههای دههفجر مدرسه جا میگرفت. چون دیگر پای ثابتی به دفتر مدیر و ناظم پیدا میکردند و نامشان نیز مدام از بلندگوهای شیپوری مدرسه شنیده میشد. کارها در کمیته تقسیم میشدند؛ روالترین این تقسیمبندیهای خاطرهانگیز عبارتند از گروههایی برای تدارکات، تزیین و زیباسازی محیطی، تهیه روزنامهدیواری، اجرای سرود، تئاتر، مسابقه و برپایی نمایشگاه. همه اینها یک طرف و طرف دیگر، انتخاب مجری بود که خیلیها آرزویش را داشتند و برایش سر و دست میشکستند. مریم مرادی حالا ۳۸ ساله است و مربی مهدکودکی اسم و رسمدار. خوش زبان و پرانرژیست: «معمولا شاگرد ممتازها و بچه درسخوانها را برای اجرا انتخاب میکردند. من و چند نفر دیگر که امتیاز ویژهیمان پرحرفی بود و اوضاع درسیمان هم در حد حفظ آبرو، چارهای نداشتیم جز خدا خدا کردن برای خجالتی بودن آن شاگرد ممتازها و بچه درسخوانها.»

گردنگیران هزینهها
گروه تدارکات، وظیفه تامین بخشی از بودجه و هزینه برنامههای دههفجر را بر عهده داشتند. افراد این گروه اغلب ارتباطات گستردهای داشتند و با بقال سرکوچه تا رهگذر چند خیابان آن طرفتر سلام و علیک میکردند. از سر همین استعداد بود که حسن شهرت داشتند. مثل میثم که بعد از پایان دوران خدمت سربازیاش یک راست رفت سراغ بازاریابی: «یک سال...فکر کنم سال دوم راهنمایی بود که داوطلب شدم برای مشارکت در برنامههای دههفجر مدرسهیمان. اتفاقی سر از گروه تدارکات درآوردم. انقدر خوب از پسش برآمدم که سالهای بعد از آن هم در همان گروه فعالیت کردم.» عمده هزینهها پای مدارس بود و باقی را هم دانشآموزانی با شکستن قلک، والدینی با دست به جیب شدن و همچنین فعالان مساجد محلی پرداخت میکردند. این میان کسانی هم بودند که با تخصصهایشان به میدان میآمدند؛ خیاط که لباس هماهنگ برای گروه سرود میدوخت، برقکار که نور و صدای گروه تئاتر را تنظیم میکرد.

فصل شناسایی سلبریتیهای مدرسه
خوشصداها و آنها که نُت و ملودی را میشناختند به آرایش گروه سرود (چیدمان اعضای گروه) درمیآمدند. زنگهای تفریح و ساعتهای بعد از تعطیلی مدرسه در نمازخانه یا کتابخانه جمع میشدند به همخوانی: «بوی گل سوسن و یاسمن آید...»، «بهمن خونین جاویدان...»، «ایران ایران ایران رگبار مسلسلها...» و سرودهای آشنای دیگر. خوانندگان سرود با توجه به زیر و بمی صدایشان و البته کوتاهی و بلندی قدشان در ردیفهای جلو و عقب میایستادند. تکخوانها چنان مراقب صدایشان بودند که انگار قرار است آوازشان در مشهورترین جشنواره موسیقی جهان بپیچد. کسی از آنها اگر پی استعدادش را گرفته باشد بعید نیست که حالا جایی در عرصه موسیقی، داشته باشد. یکی مانند فرهاد که در دوران تحصیلش رکورد بیشترین تکخوانی در گروههای سرود دههفجر را داشت: «معلم هنرمان، استاد موسیقی بود و گروه سرود را رهبری میکرد. خدا خیرش دهد که مقدمات آواز و سرود را حرفهای یادمان داد.» از لباس و تیپ هنری بعضی دانشآموزان پیدا بود که برای نقشآفرینی در یکی از گروههای تئاتر دههفجر برگزیده خواهند شد. نسرین هنوز هم سرش درد میکند برای بازیگری و تئاتر. نخستین نقش خود را خوب به خاطر دارد: «نقش یک زن انقلابی را داشتم که وسط تظاهرات ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ با مامور شکنجه خود در خیابان رو در رو میشود...»

قدرت چانهزنی و شُرشرههای رنگی
باسلیقهها و حوصلهدارها که به دیزاینرهای تشریفات امروزی شبیهاند مدام مهارتهای هنری خود را زیرگوش معاون پرورشی مدرسه پچپچ میکردند؛ از نگاه زیباشناختی تا نقاشی و خطاطی. با این حال ویژگی اصلیشان غیر از اینها بود؛ تکتک اعضای گروه تزیین و زیباسازیهای محیطی، توانایی خارقالعادهای در چانهزنی برای دریافت بودجه حداکثری از همکلاسیهایشان در گروه تدارکات داشتند. تواناییای که دست آخر به شکل ریسه و شُرشرههای رنگی، توپکهای کِشی و پرچم ایران از در و دیوار کلاسها، راهروها و حیاط مدرسه آویزان میشد. این میان اگر بودجه اجازه میداد حواسشان به پذیرایی با شربت و شیرینی نیز بود. گاهی مسئولیت برگزاری نمایشگاه کاردستیهای انقلابی و جشنوارههای انقلابنویسی را هم میپذیرفتند. مسئولیتی خطیر که مو لای درزش نمیرفت و از همه بخش های دیگر مهمتر بود، در برخی مدارس، مدیر در آخر به بهترین طراحی و تزیین کلاس جایزه هم می داد، شور و اشتیاق این کار در مدارس دخترانه بیشتر بود.

جریان آزاد روزنامهنگاری مقوایی
با این اوصاف تکلیف بسیاری از آنها که داوطلب میشدند برای فعالیت در گروه تهیه روزنامهدیواری نیز روشن است. احتمالا شماری از آنها این روزها در کسوت روزنامهنگاری، نویسندگی و یا مشاغل مشابه دیگر، مشغول کار و معاش اند و شماریشان هم پا سوز تقدیر بدقلق شده و در حد یک علاقهمند به کلمه، روزنامه و کتاب روزگار میگذرانند. فرقی نمیکرد خط فکری روزنامهدیوارینگاران چه باشد. همین که آستینهایشان را بالا میزدند بازار مغازههای لوازمالتحریرفروشی به ویژه آنها که در موقعیتی نزدیک به مدارس بودند، داغ میشد. فروش مقواهای ۱۰۰ در ۷۰ بیش از کاغذهای رنگی، نوارهای چسبی، عکس برگردانهای اکلیلی و ماژیک بود. البته مقواهای ۱۲۰ در ۸۰ نیز مشتری داشت؛ مشتریهایی که به هر شیوه حتی قد و قواره مقوا سعی در دیده شدن داشتند. صادق دانشی از کسبه قدیمی صنف لوازمالتحریر در راسته بینالحرمین بازار بزرگ تهران است: «دانشآموزان دهه ۶۰ فعال بودند که صنفمان ۲ بار در سال برهکشون داشت؛ یکی شهریور و مهر، یکی هم در دههفجر...به خاطر اینترنت، هم دانشآموزان از جنبوجوش افتادند و هم برنامههای مناسبتی مدارس، مجازی و دیجیتالی شد.» فرمت غالب روزنامهدیواریهای دههفجر اینگونه بود: بهنامخدا بالا و وسط، شعارهای انقلابی گوشوارههای چپ و راست، یک طرف عکسهای دوربُر شده شاه و طرف دیگر تصویر خروج امام خمینی از هواپیما، لطیفه و چیستان و شعر هم کفچین بودند. بسم الله نویس بالای روزنامه دیواری همیشه از بین قهارترین های مدرسه انتخاب می شد.









